Saturday, March 25, 2006

كنفدراسيون صداي مردم ايران بود


هژير پلاسچي / شايا شهوق
كنفدراسيون صداي مردم ايران بودگفت‌وگو با عبدالحسين بهروان ,هژير پلاسچي‌و شايا شهوق
عبدالحسين بهروان به سال 1321 در اصفهان متولد‌شد. در سال 1966 از ايران رفت، درحالي‌كه با جبهه‌ي ملي همكاري داشت. بلافاصله بعد از ورود به شهر "گيسن" در آلمان به كنفدراسيون پيوست. در رشته‌ي كشاورزي تا مقطع كارشناسي‌ارشد تحصيل‌كرد اما اين رشته را در مقطع دكترا به‌علت شدت‌يافتن فعاليت‌هاي كنفدراسيون و حضورش در هيأت دبيران نيمه‌كاره رهاكرد. در ژانويه‌ي 1976 به‌عنوان دبير بين‌المللي كنفدراسيون انتخاب‌شد. پس از اين دوران مجدداً در رشته‌ي جامعه‌شناسي سياسي مشغول به‌تحصيل شد و در اين رشته دكترا گرفت. دكتر بهروان سال‌ها در دانشگاه‌هاي آلمان در اين رشته به تدريس پرداخته است.آقاي بهروان چندي بعد از آغاز تحصيل شما در آلمان و شروع فعاليت‌تان در كنفدراسيون صفحه‌اي از تاريخ اروپا يا شايد هم جهان ورق مي‌خورد. اين موضوعي كه من به‌آن اشاره مي‌كنم، قيام‌هاي دوره‌اي سال 1968 در كشورهاي اروپايي است كه از فرانسه آغاز مي‌شود و به كشورهاي ديگر اروپايي و حتي آمريكا دامن مي‌گستراند. مي‌خواهم بپرسم كنفدراسيون به‌عنوان يك جنبش دانشجويي پيشرو نه‌تنها در سطح ايران بلكه حتي در سطح جهان، چه نقشي را در اين قيام ايفاكرد؟براي پاسخ به اين سؤال بايد حتماً به پيش از سال 68 بازگشت. در همان سال‌هاي 66 و 67 فعاليت سازمان‌هاي دانشجويي و تشكل‌هاي سياسي و افراد آزاده‌ي كشورهاي اروپايي و آمريكا به‌خصوص به‌خاطر جنگ ويتنام و جنايت‌هاي آمريكا در اين كشور، خيلي سياسي شده بودند. ماهم‌كه به‌عنوان دانشجو شبانه‌روز با دانشجويان اين كشورها در تماس بوديم به‌طور طبيعي از اين محيط متاثر مي‌شديم. البته كنفدراسيون هم با توجه به وجه سياسي و شرايطي كه در ايران به‌وجود آمده بود و سركوب آزادي‌خواهان توسط حكومت شاه بر وجه صنفي آن غالب شده‌بود، در اين مبارزات شركت فعال داشت. در ضمن همان‌طور كه گفتيد قيام سال 1968 از پاريس آغازشد و بعد گسترش پيداكرد اما در ماه ژوئن سال 1967 شاه به آلمان آمد و كنفدراسيون موفق‌شد مبارزات وسيعي را عليه دعوت شاه و حضور شاه در آلمان، سازمان‌دهي كند. به‌گونه‌اي كه شاه به هر شهري كه مي‌رفت با تظاهرات وسيعي روبه‌رو مي‌شد؛ چون ما قبل از آن خودمان را آماده كرده بوديم و به‌علت روابط‌مان با دانشجويان، سازمان‌هاي سياسي و انسان‌هاي آزاده‌ي آن كشور، توانستيم فعاليت گسترده‌اي بر عليه حضور شاه در آلمان انجام دهيم. من خودم در اولين تظاهرات در شهر بن كه پايتخت آلمان غربي بود، با اين‌كه پليس محدوديت شديدي را براي ما ايجاد كرده بود، حضور داشتم و اين تازه شروع تظاهرات بر عليه شاه بود. حتي در برلن تظاهرات وسيعي با حضور سازمان‌هاي سياسي و افراد آزده‌ي آلماني انجام‌شد كه متأسفانه يك دانشجوي آلماني به نام "بنه‌اونه زورگ" در حمله‌ي پليس تيرخورد و كشته‌شد. اين تظاهرات و كشته‌شدن بنه‌اونه زورگ نقطه‌ي عطفي بود در پشتيباني دانشجويان آلماني از مبارزات ضدديكتاتوري كنفدراسيون. بعد از اين حتي مبارزات خود دانشجويان آلماني هم براي بهبود مسايل صنفي دانشجويان خيلي شديدتر شد و سال‌هاي بعد، ما هم در كنار سازمان‌هاي ديگر در مبارزات عليه جنگ ويتنام، عليه سركوب مردم فلسطين، پشتيباني از جنبش ضد‌آپارتايد آفريقاي جنوبي و مبارزات آمريكاي لاتين حضورداشتيم و هم ما در اين مبارزات تاثير مي‌گذاشتيم و هم آن مبارزات روي ما تاثير مي‌گذاشت؛ يعني ما واقعاً نمي‌توانيم اين تاثير را يك‌طرفه ببينيم. حتي من مي‌توانم بگويم علت غلبه‌ي وجه سياسي كنفدراسيون بر وجه صنفي آن تاثير مبارزات ضدجنگ ويتنام در كشورهاي اروپايي و آمريكا بود كه ما هم در اين كوران حضور داشتيم.با توجه به اين‌كه روابط كنفدراسيون بسيار گسترده بوده است و نه‌فقط با سازمان‌ها و افراد راديكال و آزادي‌خواه كشورهاي اروپايي و آمريكا بلكه با سازمان‌ها و افراد راديكال كشورهاي ديگر كه در غرب حضور‌داشتند، ارتباط دارد؛ اين روابط گسترده را چه‌گونه سازمان‌دهي مي‌كرديد چون فكر مي‌كنم انرژي و زمان زيادي مي‌خواهد كه اين روابط حفظ و كنترل شوند.بله! واقعاً انرژي فوق‌العاده‌اي مي‌خواهد. اين سؤال مهمي است؛ چون يكي از علت‌هاي اين‌كه دولت‌هاي كشورهاي غربي كه پشتيبان رژيم شاه بودند، نمي‌توانستند به كنفدراسيون خيلي فشار بياورند يا فعاليت آن‌را ممنوع‌كنند، همين روابط گسترده‌ي ما با شخصيت‌ها، افراد، سازمان‌ها و احزاب آزادي‌خواه كشورهاي غربي بود. كنترل اين روابط به اين‌نحو بود كه ما كميته‌هايي به نام "ايران كميته" داشتيم، در اين كميته‌ها با شخصيت‌هاي فرهنگي، علمي، هنري و سياسي تا آن‌جايي كه ممكن بود هميشه در ارتباط بوديم و آن‌ها را از اوضاع ايران مطلع مي‌كرديم. خيلي مهم بود كه اين افراد از اوضاع ايران مطلع باشند و ما اين‌كار را دايم به‌وسيله‌ي اطلاعيه‌هايي كه به زبان‌هاي انگليسي، فرانسه، آلماني و ايتاليايي منتشر مي‌كرديم، انجام مي‌داديم. ما مجله‌اي داشتيم به‌نام "ايران رپورت" يا "ايران خبر" كه به‌همين چهار زبان منتشر مي‌شد و در بين اين اشخاص و در دانشگاه‌ها پخش مي‌شد؛ و نيز تماس شخصيِ بخش بين‌المللي، به‌خصوص دبير بين‌المللي كنفدراسيون و ايران كميته‌ها با اين شخصيت‌ها به‌اين طريق بود كه ما موفق شده بوديم شخصيت‌هاي مهمي مثل "سيمون دوبووار"، "ژان پل سارتر"، "برتراند راسل"، "اريش فرويد" و افراد ديگري را با مبارزات كنفدراسيون هم‌گام كنيم و حتي برخي از اين افراد عضو ايران كميته‌هاي ما شده بودند. اين ايران كميته‌ها سعي مي‌كردند جلسات منظم ماهانه‌اي را با حضور اين افراد داشته باشد يا اگر شرايط ويژه‌اي به‌خاطر اتفاقاتي كه در ايران روي مي‌داد يا سركوب‌هايي كه رژيم شاه انجام مي‌داد پيش مي‌آمد، براي حضور در جلسات فوق‌العاده با اين افراد تماس مي‌گرفتيم و از ايشان خواهش مي‌كرديم با ما جلسه بگذارند و اين‌ها را از اوضاع مطلع مي‌كرديم.‌ايران كميته‌ها خودشان به‌طور مستقل و با امضاي اين شخصيت‌هاي جهاني اطلاعيه مي‌دادند كه به‌دليل امضاي اين افراد، هر روزنامه و مجله‌اي آن‌ها را چاپ مي‌كرد؛ چون مسأله ديگر فقط مسأله‌ي كنفدراسيون نبود بلكه مسأله‌ي شخصيت‌هاي برجسته‌ي هنري، فرهنگي و سياسي غرب بود. به‌اين ترتيب بود كه ما موفق مي‌شديم مسايل خودمان را از طريق اين افراد به‌گوش همه برسانيم. موضوع مهم ديگر اين است كه ما هيچ‌گونه دگماتيسمي در مبارزات‌مان و تماس با اين شخصيت‌ها نداشتيم و غير از اين شخصيت‌هاي سياسي، با كشيش‌ها به‌خصوص كشيش‌هاي كليساي پروتستان كه افراد آزاده در بين آن‌ها زياد بود و از ما پشتيباني مي‌كردند، ارتباط داشتيم و آن‌ها را هم از اوضاع ايران مطلع مي‌كرديم. در مقابل آن‌ها هم مثلاً كليساي خود را براي يك اعتصاب‌غذا موقعي‌كه شاه مي‌خواست عده‌اي را اعدام‌كند، در اختيار ما مي‌گذاشتند. حتي گاهي اين افراد امكانات چاپ مراكز ديني خودشان را در اختيار ما مي‌گذاشتند و البته دانشجويان اين كشورها هم همراهان نزديك ما بودند.در محيط اروپا و آمريكا چه چيزهايي تغيير كرده است؟فضاي سال‌هاي 60 و 70 فضاي مبارزات ضدجنگ به‌خصوص ضدجنگ ويتنام بود و كشتار وحشتناك ويتنامي‌ها توسط آمريكايي‌ها و اين ديگر وجود ندارد. الان، هم اروپا و هم آمريكا با يك بحران اقتصادي روبه‌رو هستند و نرخ بي‌كاري در كشورهاي اروپايي و آمريكا زياد است. به‌خاطر جهاني‌شدن صنعت و اقتصاد خيلي از كارخانه‌هاي بزرگ اين كشورها با توجه به بالابودن دستمُزدها بخش‌هايي از كارخانه‌هايشان را به آسيا، آفريقا، آمريكاي لاتين و به‌خصوص هند و چين كه دستمزدها خيلي‌كم است، برده‌اند كه اخيراً بلوك شرق هم به آن كشورها اضافه‌شده و اين موجب بي‌كاري كارگران مي‌شود. اتوماسيون، تعداد زيادي از كارگران، كارمندان و حتي متخصصان زيادي را بي‌كار كرده است. شايد مطلع‌باشيد كه كارخانه‌هاي "فورد" و "جنرال موتورز" آمريكا، چندين ده‌هزارنفر را در سال‌هاي اخير بي‌كار كرده‌اند و اخيرا اعلام‌كرده‌اند كه به‌زودي بيست‌هزار نفر را بي‌كار خواهند‌كرد. در مورد كارخانه‌ها صنعتي آلمان هم‌همين وضعيت وجود‌دارد و به‌دليل استفاده از كامپيوتر و ربات تعداد زيادي بي‌كار مي‌شوند. اين‌ها ديگر حتي برخلاف خواسته‌ي سنديكاهاي كارگري، ساعت كار را هم محدود نمي‌كنند بلكه ساعت كار كه 35 ساعت در هفته بود باز هم به 40 تا 42 ساعت افزايش پيدا كرده است. اين وضعيت حتي در ادارات و بانك‌ها و وزارتخانه‌ها وجود‌دارد. سالانه چندين‌هزار نفر فقط از بانك‌هاي اروپا و آمريكا اخراج مي‌شوند؛ چون كامپيوتر كار اين افراد را انجام مي‌دهد. مثلاً "دويچه بانك" كه يكي از بزرگ‌ترين بانك‌هاي جهان است، در طول همين چهار سال اخير حدود ده‌هزار نفر كارمند را اخراج كرده است. اين وضعيت به‌هرحال شبيه سال‌هاي 60 و 70 نيست. در دنياي بعد از جنگ، ساختن مهم بود و الان در خود آن كشورها هم ديگر چنان جنبش‌هايي ديده نمي‌شود.فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و بلوك شرق را چه‌قدر در به‌وجود آمدن اين وضعيت جهاني مؤثر مي‌دانيد؟حتماً موثر است. ببينيد! آن‌موقع حداقل تبليغاتي كه شوروي و اقمارش انجام مي‌دادند و بودجه‌ي فوق‌العاده عظيمي هم براي اين‌كار صرف مي‌كردند، در راستاي اين بود كه روي جنبش‌هاي تحول‌طلب موجود در جهان تاثير بگذارند و جنبش‌هايي را كه به‌گونه‌اي ضدامپرياليستي بودند، مثل جنبش ايران كه به‌دليل نقش مخرب آمريكا و انگليس در ايران سويه‌ي ضدامپرياليستي داشت، به‌سمت خودشان جذب‌كنند و موفق هم شده بودند. شوروي موفق شده بود تمام جنبش‌هاي ضدامپرياليستي جهان را تحت‌تاثير قراردهد و آن‌ها را به‌نوعي به‌سوي خودش جذب‌كند، چه به‌صورت مستقيم و چه به‌صورت غيرمستقيم. اواخر دهه‌ي 60 تا اواسط دهه‌ي 70 اگر شما سوسياليست نبوديد، عيب بود. و ما كه عضو جبهه‌ي ملي بوديم، همواره با برچسب ليبرال مواجه‌بوديم و حتي برخي، ما را ارتجاعي مي‌دانستند. اين وضعيت با فروپاشي شوروي و ديدن اين‌كه چه‌قدر پشت اين پرده‌ي آهنين توخالي بوده و فقر، اقتصادِ عقب‌افتاده و ابزار توليد قديمي و كهنه در جامعه‌ي شوروي وجود داشته است، پايان يافت. اين است كه الان شما بايد با ذره‌بين دنبال يك مائوييست بگرديد، درحالي‌كه در دهه‌ي هفتاد افراد زيادي حتي در سازمان‌هاي دانشجويي اروپايي مائوييست شده‌بودند، در‌صورتي‌كه جنبش يك كشور عقب‌مانده‌ي دهقاني هيچ‌ربطي به كشورهاي پيشرفته‌ي غربي نداشت و اين وضعيت حتماً در به‌وجود آمدن اين فترت و خمودگي موثر است.شما به روابط دموكراتيكي اشاره‌كرديد كه در روابط بين‌المللي كنفدراسيون ديده مي‌شود، چون دايره‌ي روابط كنفدراسيون طيف وسيعي از كشيش‌هاي پروتستان تا حزب كمونيست و آنارشيست‌ها را در بر مي‌گيرد. شما چه عاملي را در پاگرفتن چنين روابط دموكراتيكي كه هم‌درون خود سازمان وجود دارد و هم در روابط بين‌المللي آن ديده مي‌شود، موثر مي‌دانيد؟من چنين فضايي را در كنفدراسيون بيشتر متأثر از كشورهايي مي‌دانم كه در آن‌ها زندگي مي‌كرديم. ما در كشورهايي زندگي مي‌كرديم كه در آن‌ها دموكراسي وجودداشت. ما حق‌بيان و حق‌گفتن نظرات خودمان را داشتيم. ما مي‌توانستيم نظرات‌خود را بنويسيم و منتشركنيم. هيچ سازماني ما را كنترل نمي‌كرد. تشكل ما هم تنها مانند تشكل‌هاي ديگر ثبت شده بود كه اگر عملي انجام مي‌شد كه به‌راستي غيرمنطقي بود، آن‌ها حق‌داشتند با ما برخورد‌كنند اما حق‌انتشار روزنامه داشتيم، ما نشريات مختلفي داشتيم كه هيچ‌كدام احتياج به مجوز نداشت. پس اين تاثير محيط دموكراتيك غرب بود كه خود ما را هم آرام‌آرام به يك منش دموكراتيك رساند. اين محيط به ما اجازه مي‌داد در مورد يك مسأله بارها و بارها بحث‌كنيم و چنين امكاني در كشور ما وجود نداشت.شما در آن روزها عضو جبهه‌ي ملي بوديد؛ گرچه دانشجويان عضو جبهه‌ي ملي آن‌زمان هم همگي به‌نوعي گرايش‌هاي سوسياليستي داشتند. زماني‌كه‌به گفته‌ي شما تعداد مائوييست‌ها در همه‌ي سازمان‌هاي دانشجويي زياد بود و حتي در يك دوره، همه‌ي پنج‌نفر هيأت دبيران كنفدراسيون از بين مائوييست‌ها برگزيده مي‌شدند؛ شما به‌عنوان كسي كه مائوييست نبوديد، مشكلي با تسلط مائوييست‌ها بر كنفدراسيون پيدا نكرديد؟بستگي دارد كه مشكل را چه بدانيم؛ اما صددرصد مشكل وجود داشت. البته اين‌را اشاره بكنم كه در كنگره‌اي كه آن‌ها پنج دبير را در اختيار گرفتند، ما آگاهانه كناركشيديم؛ چون معتقد بوديم كه نمي‌توانند كاركنند و بعد از زمان كوتاهي هم مجبورشدند يك كنگره‌ي فوق‌العاده برگزاركنند و نمايندگان ما وارد هيات دبيران شدند و اين براي خود آن‌ها هم تجربه‌اي شد كه بدانند به‌تنهايي نمي‌توانند كاري از پيش ببرند. اما در پاسخ به سؤال شما بايد بگويم كه مشكل اصلي از اين‌جا ناشي مي‌شد كه مائوييست‌ها همواره سعي مي‌كردند، مسايل چين و افكار مشعشع "مائو تسه تونگ" را كه هميشه در جزوه‌هاي فارسي متعددي به دستشان مي‌رسيد، به جريان اصلي كنفدراسيون تبديل‌كنند. پيش از اين هم حزب توده همين روش را در مورد شوروي دنبال مي‌كرد تا اين‌كه در سال 1969 شوروي بيش‌تر به شاه نزديك‌شد و قطعنامه‌اي در محكوميت اين همكاري به‌تصويب كنگره رسيد و توده‌اي‌ها مجبور شدند كنفدراسيون را ترك‌كنند. اين وضعيت، گاهي حتي ما را از مسايل ايران دور مي‌كرد و اين‌بود كه ما تمام تلاش‌مان را مي‌كرديم تا از انحراف جنبش به آن سمت جلوگيري كنيم و موفق هم شديم. اين‌را بايد موفقيت بچه‌هاي جبهه‌ي ملي در اروپا و آمريكا دانست كه پاي استقلال كنفدراسيون ايستادند و نگذاشتند كنفدراسيون روزي به‌دنبال روسيه، روزي به‌دنبال چين و روزي به‌دنبال آلباني برود. اين درگيري‌ها در جلسات بالا مي‌گرفت، به‌خصوص در مورد تئوري مائو كه مي‌گفت شاه هم به‌گونه‌اي ضدامپرياليست است، من‌به ياد دارم كه ما ماه‌ها اين بحث را پي‌گيري مي‌كرديم كه شاه ضدامپرياليست نيست بلكه خودش عامل امپرياليسم است و اين بحث‌ها البته هم‌وقت ما را مي‌گرفت، هم نيروي ما را به هرز مي‌برد و هم ما را از فعاليت‌هاي دفاعي كنفدراسيون كه بخش عمده‌ي كار ما بود، بازمي‌داشت.پس اين بحث‌هاي فرعي ضربه‌ي اصلي را به فعاليت‌هاي كنفدراسيون مي‌زد؟بله! براي توضيح بيش‌تر بگذاريد ساختار كنفدراسيون را تا آن‌جا كه مي‌توانم براي شما شرح بدهم. ساختار كنفدراسيون به‌اين‌ترتيب بود كه در شهرهاي مختلف، يك واحد شهري به‌نام سازمان دانشجويي وجود داشت. اين سازمان‌هاي دانشجويي در هر محلي كه دانشجوي ايراني وجود داشت و تعدادشان كافي‌بود به‌وجود آمده‌بود. اين افراد در فدراسيون و كنگره‌ها جمع مي‌شدند و هيأت دبيران فدراسيون را انتخاب مي‌كردند كه فعاليت‌ها را هماهنگ‌كنند. تمام اين واحدهاي شهري بنا بر تعداد اعضايي كه داشتند نمايندگاني را به كنگره‌ي سالانه‌ي كنفدراسيون مي‌فرستادند كه در اين كنگره‌ها هيأت دبيران كنفدراسيون انتخاب مي‌شد. پس پايين‌ترين بخش هرم تشكيلاتي كنفدراسيون سازمان‌هاي دانشجويي بودند كه هفته‌اي يك‌بار مجمع عمومي داشتند كه معمولاً همه‌ي اعضا در آن شركت مي‌كردند. وقتي اكثريت يكي از اين سازمان‌ها را مائوييست‌ها به‌دست داشتند، به‌دليل اين‌كه سعي مي‌كردند افكار مائو را به جريان اصلي تبديل‌كنند، مجمع عمومي به جلسه‌ي بحث‌هاي تئوريك بي‌مصرف مبدل مي‌شد. اين وضعيت بخش بزرگي از فعاليت‌هاي ما را كه بايد در ارتباط با ايران، كارهاي فرهنگي، بحث‌هاي آگاه‌كننده‌ و فعاليت‌هاي دفاعي كنفدراسيون مي‌بود، مختل مي‌كرد.شما چه‌قدر چنين رفتارهايي را در فروپاشي كنفدراسيون موثر مي‌دانيد؟من معتقدم كه چنين رفتارهايي حتماً در فروپاشي كنفدراسيون بي‌تاثير نبود. سكتاريسمي كه سازمان‌هاي طرفدار قدرت‌هاي آن‌زمان داشتند، به‌خصوص مائوييست‌ها در تضعيف كنفدراسيون تاثير‌داشت. به‌اين‌ترتيب كه آن‌ها هيچ‌گاه حاضر نبودند در فعاليت‌هاي كنفدراسيون شركت‌كنند بدون آن‌كه نظرات سازمان‌هاي آن‌ها تبديل به نظر غالب شود. اين مسأله در سازمان دموكراتيكي مانند كنفدراسيون ممكن نبود و به‌همين دليل اين افراد از كنفدراسيون جدا شدند. بخشي از اين‌ها در سال 1975 و 1976 از كنفدراسيون جدا شدند و گفتند كه تنها كنفدراسيوني كه ما مي‌گوييم امكان بقا دارد؛ چون ما به‌حق هستيم. سازمان‌هاي چريكي ايران و طرفداران‌آن‌ها در اروپا و آمريكا هم با اين سعي ‌كه كنفدراسيون را به سازمان جوانان مثلاً چريك‌هاي فدايي خلق تبديل‌كنند، ضربه‌ي محكمي به كنفدراسيون زدند. من به‌ياد دارم كه در ژانويه‌ي 77 كه قراربود هيأت دبيران جديد انتخاب‌شود با اصرار اين افراد بر انتخاب كانديداهايي كه براي هيأت دبيران معرفي كرده بودند، وضعيتي پيش آمد كه تعدادي از اعضاي كنفدراسيون كه مانند خود من به اين نظرات اعتقاد نداشتند و حاضر نبودند تحت‌سلطه‌ي اين افراد باشند، از سازمان جدا‌شدند و اين‌ها هم عملاً هيچ موفقيتي نداشتند. به‌همين دليل است كه در سال 1977 به‌دليل اين‌كه اين افراد مي‌خواستند نظرات سازمان‌هاي چريكي را به كنفدراسيون حقنه‌كنند، كنفدراسيون فرو‌پاشيد. البته تشديد مبارزات مردم ايران روي اين مسأله سرپوش گذاشت ولي واقعيت اين است كه پيش از سرنگوني رژيم شاه كنفدراسيون از بين رفت. البته بايد در يك شرايط ديگر و در يك زمان ديگر اين بحث را بيش‌تر شكافت.آقاي بهروان! بعد از كنگره‌ي شانزدهم و خارج‌شدن جريان‌هاي مائوييست، اين افراد يك كنفدراسيون ديگر تشكيل‌دادند و در‌واقع از اين پس، ما با دو كنفدراسيون روبه‌رو هستيم كه انشعاب‌هاي متعددي در آن‌ها اتفاق مي‌افتد و كنفدراسيون را به‌سمت فروپاشي كامل مي‌برد. مي‌خواهم بپرسم چه‌قدر مي‌شد از اين روند جلوگيري كرد؟من بايد سؤال شما را تصحيح‌كنم. كنفدراسيون‌هاي ديگري تشكيل نشد اما سعي‌كردند كه اين‌كار را انجام بدهند. زماني‌كه مائوييست‌ها از كنفدراسيون جدا‌شدند و اعلام‌كردند كه ما كنفدراسيون ديگري تشكيل مي‌‌دهيم، سعي خود را كردند اما فقط در واحدهايي اكثريت داشتند و نتواستند يك تشكيلات جهاني مانند كنفدراسيون تشكيل بدهند. اين درست همان چيزي بود كه براي حزب توده هم در سال 1969 پيش آمد؛ چون پشتيبان نظرات مسكو بود. همين داستان در ژانويه ي 76 در مورد مائوييست‌ها تكرار‌شد چون مائو شاه را ضدامپرياليست دانسته بود و كنگره‌ي كنفدراسيون اين نظريه را محكوم‌كرد و مائوييست‌ها به اين ترتيب ديگر نمي‌توانستند در كنفدراسيون باقي بمانند. اما اعضاي جبهه‌ي ملي، كادرها و نيروهاي مستقلي كه در كنفدراسيون باقي‌ماندند، توانستند كنگره را با موفقيت به پايان برسانند و هيأت دبيراني مركب از نيروهاي باقي‌مانده در كنفدراسيون انتخاب‌كنند.شما بر چه اساسي اين كنگره را موفق مي‌دانيد؟بر اساس مبارزاتي كه در سال 1976 انجام‌شد. ما موفق‌شديم بر عليه رژيم شاه افشاگري عظيمي انجام دهيم، فعاليت‌هاي فرهنگي كنفدراسيون به‌خوبي پيش رفت، روابطمان با سازمان‌ها، اشخاص و نيروهاي خارجي كه از ما پشتيباني مي‌كردند حفظ‌شد؛ اين سازمان‌ها از ما پشتيباني كردند و موفق‌شديم كنفدراسيون را به كنگره‌ي سال 1977 برسانيم و بسياري از سازمان‌هاي سياسي يا در كنگره شركت‌كردند يا براي كنگره‌ي كنفدراسيوني كه بدون مائوييست‌ها باقي مانده بود، پيام فرستادند.من باز هم سؤالم را تكرار مي‌كنم كه آيا مي‌شد از فروپاشي كنفدراسيون جلوگيري كرد؟سخت است كه امروز به اين سؤال پاسخ بگوييم؛ چون واقعيت اين است كه كنفدراسيون فروپاشيد. اگر نمي‌خواستند اين‌طور بشود بايد در مورد نظريات‌شان كه خيلي به آن معتقد بودند، انعطاف نشان مي‌دادند و سازمان‌هاي چريكي نبايد سعي مي‌‌كردند از كنفدراسيون به‌عنوان سازمان جوانان خود سوءاستفاده كنند و نظرات خودشان را به كنفدراسيون حقنه‌كنند. من فكر مي‌‌كنم كار به مرحله‌اي رسيد كه ديگر نمي‌شد جلوي فروپاشي كنفدراسيون را گرفت؛ يعني عملاً نشد. در ژانويه‌ي 77 كه كنگره در فرانكفورت برگزار شد و سازمان‌هاي چريكي سعي‌كردند نظرات‌شان را از طريق هواداران خود در كنفدراسيون به سازمان تحميل‌كنند، بحث‌ها تا صبح به‌طول انجاميد و تلاش ما بي‌نتيجه ماند؛ چون تصميم از قبل گرفته شده بود كه هيأت دبيران حتماً در دست هواداران سازمان‌هاي چريكي باشد و اين مسأله‌اي بود كه ما نمي‌توانستيم بپذيريم.اصلاً چه‌قدر لازم‌بود كه كنفدراسيون حفظ‌شود؟ با توجه به‌اين واقعيت كه بعد از فروپاشي كنفدراسيون هم نيروهاي مختلف در همكاري‌هاي مشترك و مقطعي خود مانند تظاهرات معروف آمريكا كه شاه و كارتر به‌خاطر گاز اشك‌آور به گريه افتادند، در كنار هم حضور داشتند.حتماً ضرورت داشت؛ براي اين‌كه انقلاب مردم ايران كه سرنگوني رژيم شاه را موجب‌شد، در اواخر 1977 آرام‌آرام آغاز شد و در سال 78 شدت پيدا كرد تا فوريه‌ي 79 كه شاه مجبورشد از ايران فرار‌كند؛ يعني لزوم فعاليت كنفدراسيون وجود‌داشت اما به‌خاطر سكتاريسم دروني سازمان‌ها، كنفدراسيون از هم پاشيد. اما در واحدهاي سازماني سعي‌شد كه نيروها حفظ‌شوند و مبارزات در سطح واحدهاي شهري و در همراهي با واحدها ادامه داشته باشد؛ با اين‌كه كنفدراسيون به شكل گذشته ديگر وجود نداشت. پس وجود كنفدراسيون حتماً لازم بود؛ چون شاه هنوز بر سر قدرت بود و سركوب شديدتر شده بود و اتفاقاً لزوم وجود اين سازمان در آن زمان صدچندان بيش‌تر از زمان گذشته بود.تشديد مبارزات داخل كشور چه‌قدر در اين تعطيلي نقش داشت؟ چون در دوران مبارزات دفاعي كنفدراسيون، خبر قهرماني‌هاي چريك‌ها بود و محاكمات و دادگاه‌ها و شكنجه‌ها و اعدام‌ها؛ اما در يك مقطع حجم اخبار منتشرشده از داخل كشور خيلي بيش‌تر از فعاليت اطلاع‌رساني كنفدراسيون شد و توجه همه‌ي جهان متوجه ايران بود؟چون در آغاز جنبش درون ايران در اواخر 77 ديگر كنفدراسيوني وجود نداشت؛ نمي‌توان اين‌را گفت.پس چرا كنگره‌ي همبستگي كه براي احياي كنفدراسيون برگزارشد به نتيجه نرسيد؟بله! مي‌شود گفت كه چون آن‌موقع جنبش داخل ايران آن‌قدر رشد كرده‌بود كه ديگر احتياجي به يك سازمان دانشجويي مانند كنفدراسيون در خارج از كشور احساس نمي‌شد. نقشي كه كنفدراسيون داشت اين‌بود كه صداي مردم ايران را كه در دوران ستم‌شاهي شنيده نمي‌شد به گوش مردم جهان برساند؛ موقعي‌كه جنبش ايران آن‌قدر رشد‌كرد كه تمام مطبوعات غرب در تيراژ ميليوني در مورد آن مي‌نوشتند و همه‌ي راديو و تلويزيون‌هاي غرب از جنبش درون ايران سخن مي‌گفتند، ديگر احتياجي به سازمان دانشجويي و اطلاعيه‌اي در تيراژ ده‌هزار برگ نبود.به‌نظر شما به‌عنوان يكي از فعالان كنفدراسيون، ضعف اين سازمان چه بود؟كنفدراسيون سازمان قدرتمندي بود كه فعاليت و مبارزه‌ي وسيعي را عليه رژيم شاه سازمان‌داد و آن‌چنان جنايت‌هاي آن رژيم را افشاكرد كه شاه ديگر نتوانست به خيلي از كشورهاي غربي سفركند و حتي ديگر دعوتش هم نمي‌كردند و بعد از سرنگون شدنش هم حتي آمريكا به او ويزا نداد تا بيماري‌اش را مداوا كند. همه‌ي اين‌ها درست، اما ضعف بزرگ ما اين‌بود كه هدف اصلي ما فقط سرنگوني رژيم شاه بود. هيچ‌وقت اين بحث پيش نيامد و سميناري برگزارنشد و مقاله‌اي نوشته‌نشد كه بعد از سرنگوني رژيم شاه چه؟ اين ضعف بزرگ ما بود. اين يك تجربه‌ي تاريخي بود كه ما براي آن بهاي گزافي هم پرداختيم.

Wednesday, February 15, 2006

انسانيت، درس اول كنفدراسيون دانشجويي /گفت و گو با مجيد زربخش

مجيد زربخش از دوازده سالگي عضو سازمان جوانان حزب توده ايران شد و در سيزده سالگي در آذرماه 32 به‌دليل شركت در تظاهرات عليه كشتار 16 آذر 32 بازداشت شد و چند هفته در زندان ماند. در سال 1339 براي تحصيل به كالسروهه (آلمان) رفت و در فعاليت براي ايجاد و گسترش كنفدراسيون شركت كرد. در دوران فعاليت كنفدراسيون يك‌دوره دبير فدراسيون آلمان بود و دو دوره دبير كنفدراسيون. در كنگره‌ي نهم به‌عنوان دبير تشكيلات و در كنگره‌ي دوازدهم به‌عنوان دبير انتشارات و تبليغات برگزيده شد. زربخش در كنار فعاليت در كنفدراسيون، عضو سازمان انقلابي حزب توده ايران هم بود و بعدها در ايجاد جريان كادرها شركت داشت. در سال 1966 چهارماه به چين رفت و در اوايل سال 1968 هم از طرف سازمان انقلابي چهارماه مخفيانه به ايران آمد. در آستانه‌ي انقلاب به ايران بازگشت، در تأسيس حزب رنجبران شركت كرد و از رهبران اين حزب بود. در سال 1361 براي بار دوم به آلمان مهاجرت كرد و امروز در آلمان زندگي مي‌كند. در ادامه‌ي سلسله مصاحبه‌هايي كه در رابطه با فعاليت كنفدراسيون جهاني محصلين و دانشجويان ايراني انجام داده‌ايم، اين‌بار با مجيد زربخش گفت‌وگو كرده‌ايم. _از شكل‌گيري كنفدراسيون براي ما بگوييد؟پيشينه‌ي اتحاديه‌ي دانشجويي در خارج از كشور به قبل از تأسيس كنفدراسيون باز مي‌گردد. در اوايل تأسيس كنفدراسيون، در اروپا و آمريكا سازمان‌هاي دانشجويي وجود داشتند. اين‌سازمان‌ها وابسته يا حداقل تحت‌كنترل سفارتخانه‌ها و سرپرستي‌هاي دانشجويي ايران در خارج از كشور بودند. با ذكر اين نكته كه آن‌زمان تعداد دانشجويان زياد نبود. در سال 1960 كم‌تر از بيست‌هزار دانشجوي ايراني در خارج از كشور بودند و بسياري از آن‌‌ها از ارز تحصيلي استفاده مي‌كردند.از اواخر دهه‌ي پنجاه، درگيري ميان دانشجويان و سرپرستي‌ها و سفارتخانه‌ها بر سر مسايلي مانند مسأله‌ي ارز تحصيلي بيش‌تر شد و فكر تأسيس سازمان‌هايي مستقل از سرپرستي‌ها در ميان عده‌اي از دانشجويان مطرح شد. همين دانشجويان پي تأسيس سازمان‌هاي دانشجويي مي‌روند و بعدها از درون اين سازمان‌ها كنفدراسيون متولد مي‌شود. بايد بگويم كه تأسيس اين تشكل‌ها از جانب كساني صورت ‌گرفت كه دوران نهضت ملي ايران در سال‌هاي 30 تا 32 را شاهد بودند يا خودشان به‌عنوان جوانان فعال سياسي آن‌زمان درگير بودند. از كساني كه بيش از همه در تأسيس اين اتحاديه‌ها فعال بودند مي‌توان به وابستگان جامعه‌ي سوسياليست‌هاي ايراني در اروپا، وابستگان جبهه‌ي ملي و وابستگان حزب توده اشاره كرد. اين افراد در كنگره‌ي موسس كنفدراسيون يا نشست "هايدلبرگ" در آوريل 1960 بيش از همه فعال بودند. در اين بين وابستگان به جامعه‌ي سوسياليست‌ها، بيش از همه فعال بودند و پس از آن‌ها به‌ترتيب جبهه‌ي ملي و وابستگان حزب توده. البته فعاليت توده‌اي‌ها به‌دليل شرايط آن‌زمان خيلي علني نبود، زيرا حزب توده در شرايط مساعدي نبود و بعد از تجربه‌ي شكست نهضت ملي و كودتاي 28 مرداد با توجه به بار سنگين اشتباه و خيانت بر شانه‌هاي رهبري حزب توده، نه اعضاي حزب توده به نام توده‌اي آفتابي مي‌شدند و نه اصولاً آن‌هايي كه با حزب توده در ارتباط بودند، دلِ خوشي از رهبري حزب داشتند._اگر اجازه بدهيد ما از همين پاسخ شما نقبي بزنيم به بحث اصلي خودمان كه ماهيت دموكراتيك كنفدراسيون است. اين سه جرياني كه شما گفتيد در تأسيس كنفدراسيون نقش اصلي را داشتند، به‌هرحال دل‌گيري‌هايي از دوران فعاليت در ايران از همديگر داشتند. لطفاً توضيح بدهيد كه اين سه جريان چه‌گونه توانستند يك فعاليت مشترك را سامان بدهند؟اين سه جريان، در واقع موتور حركت بودند و اين خواست در ساير دانشجوياني كه وابسته به اين جريانات نبودند نيز وجود داشت. نكته‌ي ديگر اين‌كه فعاليت جامعه‌ي سوسياليست‌ها دوام زيادي نداشت و نفوذ جامعه‌ي سوسياليست‌ها در كنفدراسيون، به‌تدريج كاهش پيدا كرد و پس از گذشت دو- سه سال ديگر حضور چشمگيري نداشتند. به‌همين دليل بعد از دو- سه سال، دو نيروي اصلي كنفدراسيون، جبهه‌ي ملي و حزب توده بودند. اما براي اين‌كه بدانيم چه‌گونه حاضر شدند، با هم كار مشترك انجام دهند، بايد به شرايط آن روز توجه بكنيم. نخست وضعيت خود دانشجويان در خارج از كشور بود كه فشار سفارتخانه‌ها و سرپرستي‌ها روي دانشجويان افزايش پيدا كرد. مدتي بعد دانشجويان دست به تحصن زدند. در شهريور ماه 1960 با سفارت ايران در آلمان و سرپرستي به رياست "جهانگير تفضلي" درگير شدند. در آمريكا نيز دانشجويان با "اردشير زاهدي"، سفير آن‌زمان ايران در آن‌جا درگير شدند و حتي در جشني كه سفارت برگزار كرده بود، "صادق قطب‌زاده" يك سيلي به گوش زاهدي ‌زد و بعد هم گذرنامه‌ي قطب‌زاده و "علي‌محمد فاطمي" را تمديد نكردند و دانشجويان را به قطع ارزهاي دانشجويي تهديد كردند. حتي دوراني كه "اميني" نخست‌وزير ‌شد، اين تهديدها از جانب دولت او هم افزايش پيدا كرد. به‌هرحال دانشجويان به‌صورت جدي در تهديد بودند، به‌ويژه اين‌كه دانشجويان آن‌زمان وابسته به ارز بودند، مسأله‌ي تمديد گذرنامه‌ها و اقامت‌شان مطرح بود و به‌گونه‌اي بايد با اين وضعيت مقابله مي‌كردند.مسأله‌ي بعدي شرايط سياسي ايران بود. در ايران بعد از سال 39 فضاي جديدي به‌وجود آمد كه بازتر از سال‌هاي پيشين است و اين فضاي جديد، سبب شد تا سازمان‌هاي سياسي نيز به حركت در‌‌آيند. جبهه‌ي ملي فعال ‌شد و حتي شاهد ميتينگ جبهه‌ي ملي در ايران هستيم. دانشگاه نيز فعال‌تر ‌شد و دانشجويان سياسي كه در خارج بودند به اين نتيجه ‌رسيدند كه بايد از اين جنبش حمايت كرد و در اين‌جا هم بايد كاري انجام داد. بنابراين علي‌رغم اختلاف‌هاي موجود، اين نيازها، نيروها را وادار مي‌كند كه به‌طور مشترك بر پايه‌ي نكاتي با هم همكاري كنند. اين همكاري براي جبهه‌ي ملي علي‌رغم مشكلاتي كه با حزب توده داشتند، خيلي مشكل نبود. حزب توده هم با توجه به تجربه‌ي سال‌هاي پيش از 28 مرداد، بيش از پيش اين تمايل را داشت كه اين وضعيت شكسته شود و وارد همكاري با نيروهاي ديگر شود. حتي در اطلاعيه‌هاي داخلي حزب توده با اين كه رهبرانش در آن‌زمان با جامعه‌ي سوسياليست‌ها دچار مشكل بودند، ضمن تاكيد بر هوشياري در برابر تحريكات ضدتوده‌اي وابستگان به جامعه‌ي سوسياليست‌ها، اشاره شده بود كه بايد به‌سوي ايجاد چنين سازماني حركت كرد. در نتيجه، ضرورت‌هاي زمان معين ، مسايل صنفي دانشجويان خارج از ايران و اتفاقات سياسي داخل ايران و منافع جريان‌هاي مختلف ايجاب مي‌كرد كه به‌سوي اين تجربه برويم. _ به‌طور مشخص مي‌خواهم بپرسم در ميان مسايل صنفي و مسايل سياسي كدام يك نقش بيش‌تري در شكل‌گيري كنفدراسيون داشتند؟شايد نشود اين‌ها را از هم تفكيك كرد. مسأله‌ي خواست‌هاي صنفي دانشجويان ملموس بود. مسأله‌ي سنديكاليسم به‌طور كلي و سنديكاليسم دانشجويي به‌طور اخص براي دانشجويان آن‌زمان پديده‌ي ناشناخته‌اي نبود. بنابراين مسأله‌ي شكل‌دادن به فعاليت صنفي، براي دفاع از حقوق صنفي همه‌ي دانشجويان امري بديهي بود و همه‌ي دانشجويان را شامل مي‌شد. مورد مشخصي هم وجود داشت؛ اگر در ايران، در درجه‌ي اول مسأله‌ي استقلال دانشگاه مطرح بود، در آن‌جا مسأله‌ي ارز دانشجويي و تصميم‌گيري در مورد سرنوشت دانشجويان در ميان بود. پس يك مسأله‌ي صنفي مشخص و ملموس وجود داشت كه سازمان بايد حول آن شكل‌مي‌گرفت. در ضمن، در كشوري نظير ايران و به‌طور‌كلي در كشورهاي جهان‌سوم كه استبداد و ديكتاتوري در آن حكومت مي‌كند، اصولاً حقوق صنفي جداي از حقوق سياسي مطرح نيست. در ابتداي كار، اين مسأله به‌گونه‌ي ديگري در ذهن دانشجويان مطرح بود. نخست اين‌كه مسايل صنفي دانشجويان ايراني در خارج از كشور از دانشجويان داخل ايران جدا نيست و بنابراين ما، خودمان را بخشي از جنبش دانشجويي ايران مي‌دانستيم و دوم اين‌كه در همان زمان هم هسته‌ي اين تفكر كه مسايل صنفي، جدا از مسايل سياسي و ميهني نيست، ديده مي‌شود. در اسناد اوليه‌ي كنفدراسيون از جمله در اولين سند، يعني سند نشست هايدلبرگ، از لزوم آگاه‌كردن دانشجويان به حقوق و وظايف صنفي صحبت مي‌شود و در عين‌حال از لزوم چاره‌جويي براي اين مسايل بر اساس منافع ميهني صحبت مي‌شود. اين است كه شايد نتوان مرزي كشيد كه فعاليت صنفي كنفدراسيون را از فعاليت سياسي آن جدا كند. مثلاً پس از سركوب تظاهرات دانشجويان و حمله‌ي نظامي رژيم به دانشگاه در بهمن1340، كنفدراسيون سلسله تظاهراتي را در حمايت از دانشجويان دانشگاه تهران سازماندهي مي‌كند و چند ماه بعد در كنگره‌ي لندن ضمن محكوم كردن اين هجوم به دانشگاه، خواستار اجراي منشور حقوق‌بشر در ايران مي‌شود. يعني از يك مسأله‌ي صنفي به يك مسأله‌ي سياسي مي‌رسد. نكته‌ي جالب ديگري كه كم‌تر به آن توجه شده، اين است كه در همان‌جا احقاق حقوق مدني و حقوق زنان مطرح مي‌شود. پس مي‌بينيد كه مسايل صنفي و مسايل سياسي جدايي‌ناپذير است. البته مسايل صنفي با گذشت زمان و به‌دليل هر روز بيش‌تر آگاه شدن ما نسبت به جدايي‌ناپذير بودن مسايل صنفي و مسايل سياسي و دانستن اين واقعيت كه در يك نظام توتاليتر نمي‌توانيم اين‌دو را از هم جدا كنيم، تغيير كرد. بعدها با آشنايي بيش‌تر ما مسأله‌ي نقش دانشجو و روشن‌فكر متعهد، به‌خصوص دركشورهايي نظير ايران و سياسي‌شدن بيش از پيش محيط اروپا به‌دلايل مختلف از جمله تأثير جنبش‌هاي آزادي‌بخش الجزاير و كوبا و فلسطين و ويتنام موجب شد كه وجه كار سياسي در كنفدراسيون به‌تدريج وجه مسلط پيدا كند. _با توجه به اين‌كه كنفدراسيون در كشورهاي اروپاي غربي و آمريكا و حتي در هندوستان و تركيه فدراسيون‌هاي محلي دارد ولي در اروپاي شرقي و شوروي يا فدراسيوني وجود ندارد يا بسيار ضعيف است؛ آيا اين مسايل صنفي كه يكي از علل به‌وجود آمدن كنفدراسيون بود، در كشورهاي بلوك شرق وجود نداشت يا دليل ديگري داشت كه كنفدراسيون در اين كشورها فعال نباشد؟ در كشورهاي اروپاي شرقي سيستم ديگري حاكم بود. آن‌جا هركاري بايد با موافقت دولت و مقامات رسمي انجام مي‌گرفت. سازمان‌هاي خارجي نيز براي فعاليت در آن‌جا، برخلاف كشورهاي غربي نمي‌توانستند فعاليتي بدون اجازه‌ي دولت داشته باشند. عامل دوم اين بود كه ايرانيان دانشجو و غيردانشجوي مقيم آن كشورها زير نفوذ حزب توده بودند و بايد طبق خواست و منافع اين حزب عمل مي‌كردند. با اين‌همه حزب در زمان معيني به‌دليل فشار توده‌اي‌هاي معترض به سياست حزب توده و شوروي و نيز زير فشار فعاليتي كه در اروپاي غربي و آمريكا جريان داشت، با ايجاد سازمان‌هاي دانشجويي در اروپاي شرقي و شوروي موافقت كرد؛ ولي اين سازمان‌هاي دانشجويي به‌دليل نفوذ و قدرتي كه كنفدراسيون در آن‌زمان داشت و نيز منافع حزب توده، نمي‌توانست از كنفدراسيون جدا باشد. حزب توده نيز نمي‌توانست اين واقعيت را ناديده بگيرد كه كنفدراسيون يگانه سازمان جنبش دانشجويي ايران است؛ در نتيجه اين ايده مطرح شد كه اين سازمان‌هاي دانشجويي اساسنامه را به‌گونه‌اي تنظيم كنند كه بتوانند به عضويت كنفدراسيون دربيايند. حوالي سال‌هاي 1968 و 1969 قرار بود عضويت آن‌‌ها در كنفدراسيون بررسي شود و عضو كنفدراسيون شوند؛ لازمه‌ي بررسي اين بود كه از طرف كنفدراسيون نمايندگاني به آن كشورها بروند، وضعيت اين سازمان‌ها را بررسي كنند، با اعضاي نمايندگان اين سازمان‌ها گفت‌وگو كنند و در صورت امكان به توافق برسند. اين ماجرا مربوط به زماني بود كه روابط كنفدراسيون با حزب توده و كشورهاي اروپاي شرقي و شوروي خوب نبود. با اين وجود ما كوشش كرديم، اين كار انجام بگيرد و شروع كرديم به رسيدگي به تقاضاي عضويت اين سازمان‌ها؛ حتي به گرفتن ويزا براي مسافرت به شوروي و چكسلواكي اقدام كرديم؛ دو كشوري كه مدعي بودند، اتحاديه‌هاي بزرگ دانشجويي دارند. قرار بود آقاي محمود رفيع دبير مالي كنفدراسيون و من به آن‌جا برويم و به مسأله رسيدگي كنيم، ولي هيچ‌كدام از اين كشورها به ما ويزا ندادند. ما برطبق رفتاري كه با كشورهاي غربي مي‌كرديم، ابتدا نامه‌ي تهديدآميزي به سفارت چكسلواكي نوشتيم كه شما بايد دلايل ندادن ويزا را براي ما بنويسيد و از وزارت خارجه پاسخ آمد كه شما به‌عنوان عنصر نامطلوب اجازه‌ي ورود به اين كشور را نداريد و به‌هرحال فعاليت براي پيوستن آن سازمان‌ها به كنفدراسيون در همين مرحله متوقف شد. به‌ويژه اين‌كه وابستگان به حزب‌توده هم از كنفدراسيون خارج شدند، خارج شدن وابستگان به حزب‌توده، به اين دليل بود كه اكثريت قاطع كنفدراسيون مخالف سياست‌هاي حزب توده و شوروي بودند در و نشست‌هاي كنفدراسيون و قطعنامه‌هاي خود همواره عملكرد شوروي را در ايران و جهان محكوم مي‌كردند._ اگر مي‌شود در مورد تغيير شكل مسايل صنفي كه به آن اشاره كرديد كمي توضيح بدهيد؟با توجه به اين‌كه ما پس از مدتي ديگر مشكلي به‌عنوان ارز دانشجويي نداشتيم، مسأله‌ي صنفي ما به مسايل ديگري تبديل شد. دانشجوياني كه به خارج مي‌آمدند، نياز به كمك همه‌جانبه داشتند. از اين كمك‌ها مي‌توان به كمك‌هاي تعاوني، امدادي، گرفتن پذيرش، تهيه‌ي مسكن، آموزش زبان و ساير مشكلات تحصيلي و كاري آن‌ها در دانشگاه اشاره كرد. اين‌ها موضوعات كاملا جديدي بود كه جاي مسايل صنفي گذشته را گرفت. حل اين مشكلات جديد، فضا، فكر و روحيه‌ي جديدي در ميان دانشجويان عضو كنفدراسيون ايجاد كرد. در حقيقت ما در روند عمل كردن براي تامين اين خواست‌ها آموزش‌هاي زيادي ديديم و در نتيجه‌ي فعاليت‌ها يك روحيه‌ي قوي همبستگي در ميان ما به‌وجود آمده بود؛ روحيه‌ي كمك كردن به يكديگر، روحيه‌ي تشكيل يك خانواده‌ي بزرگ. در روند تحقق اين كمك‌هاي متقابل، ما بسيار آموختيم. مسأله‌ي متعهد بودن نسبت به ديگران، احساس عاطفي متقابل نسبت به هم داشتن، روحيه‌ي فداكاري و مدارا و احساس قوي همدردي نسبت به يكديگر خصوصياتي بود كه در روند اين فعاليت‌ها آموختيم و عميقاً در افكار و روحيات اعضاي كنفدراسيون ريشه دواند. ما آزادگي، انسانيت، زندگي اجتماعي و روابط مدني و دموكراتيك را در كنفدراسيون آموختيم. آن‌چه ما آموختيم و به آن عمل كرديم بيش از ايستادگي در برابر استبداد و بي‌عدالتي و مبارزه براي آزادي و استقلال ايران بود. خصوصياتي كه اشاره كردم، هنوز هم در زندگي و رفتار اجتماعي دوستاني كه در ايران يا هر كجاي جهان هستند، ديده مي‌شود. هنوز هم اين خصوصيات و اين روحيه‌ي مبارزه عليه ظلم و اجحاف و نابرابري و مبارزه براي عدالت، حقوق مساوي و استقلال ايران در بسياري از اعضاي كنفدراسيون باقي مانده است. علاوه بر اين‌ها كارهاي فرهنگي و هنري، جلسات سخنراني، سازماندهي اردوهاي تابستاني، برگزاري مستمر سمينارها و كارهاي تحقيقاتي براي تهيه‌ي رساله‌ها كه در بسياري موارد از طريق بحث و كار جمعي واحدها انجام مي‌گرفت، از جمله فعاليت‌هاي ديگر كنفدراسيون بود. به سخن ديگر كنفدراسيون در كنار مبارزه عليه رژيم شاه، فعاليت‌هاي متنوعي در زمينه‌هاي مختلف داشت. مجموعه‌ي اين فعاليت‌ها عامل جلب دانشجويان بود. دانشجوياني كه به كنفدراسيون مي‌پيوستند، در چارچوب فعاليت اين سازمان، زمينه‌هاي متنوعي مي‌يافتند و خود مستقيماً در محيطي آزاد و دموكراتيك عامل اِعمال و پيش‌بُرد اين فعاليت‌ها مي‌شدند. _ با توجه به منابع مالي محدود كنفدراسيون كه پيش از اين در گفت وگو با آقايان فرامرز بياني و خسرو پارسا به واكاوي آن‌ها پرداخته‌ايم، كنفدراسيون چگونه مي‌توانست از دانشجويان جديدالورود حمايت كند؟ من فقط به يكي- دو نكته در ادامه‌ي آن‌چه آقايان بياني و پارسا گفته‌اند تأكيد مي‌كنم؛ اول اين‌كه جشن‌ها واقعا منبع درآمد بزرگي براي كنفدراسيون بود. در حالي‌كه از طريق اين جشن‌ها، ايران، فرهنگ ايران و مسايل جاري ايران را معرفي مي‌كرديم، اين جشن‌ها منبع مالي بزرگي براي ما بود. دوم اين‌كه هزينه‌هاي مالي كنفدراسيون علاوه بر جشن‌ها از طريق حق عضويت واحدها و كمك مالي از طريق پرداخت درآمد يك روز كار آن‌ها تأمين مي‌شد. پنجاه درصد درآمد جشن‌ها بر اساس اساسنامه به صندوق كنفدراسيون ريخته مي‌شد، بيست‌و‌پنج درصد به صندوق فدراسيون آن كشور و بيست‌و‌پنج درصد هم صرف كارهاي محلي مي‌شد. در ضمن هزينه‌هاي ما تا حد ممكن پايين بود، محل‌هايي كه ما براي برگزاري جشن‌ها در نظر مي‌گرفتيم، معمولا رايگان بود. گروه‌هاي هنري ايراني و خارجي كه در برنامه‌هاي ما شركت مي‌كردند، بدون دريافت دستمزد همكاري مي‌كردند، كارهاي چاپ با حداقل هزينه انجام مي‌شد يا از طريق چاپخانه‌هاي مترقي كه رايگان اين‌كار را مي‌كردند و تنها پول كاغذ را از ما مي‌گرفتند. ما با امكانات خيلي محدود و غالباً با كمك اعضا نشريات را تهيه مي‌كرديم يا كارهاي انتشارات را انجام مي‌داديم و سال‌هاي طولاني تيتر نشريات را با چسباندن حروف چاپ شده در روزنامه‌هاي ايراني در كنار هم درست مي‌كرديم. گاهي كه هزينه‌ها بالا مي‌رفت، حتي مسؤولان براي انجام كارهاي معين از جيب خودشان خرج مي‌كردند. نكته‌ي ديگري كه دوستان خيلي روي آن تاكيد نكرده‌اند اين بود كه ما با توجه به تبليغات رژيم شاه و افتراهايي كه عليه كنفدراسيون وجود داشت، در كنگره‌هاي كنفدراسيون تا فنيك آخر را با ارايه‌ي صورت‌حساب و قبض‌ها و با وسواس عجيبي گزارش مي‌داديم. _ نوع فعاليت كنفدراسيون چه تاثيري در سازمان‌ها و نيروهاي راديكال جهان داشت؟اين يك پرسش مهم و ضروري است. زماني كه كنفدراسيون به‌وجود آمد، ما در آلمان با هيچ‌گونه فعاليتي روبه‌رو نبوديم. آلمانِ 15 سال بعد از جنگ، هنوز آلماني آرام و بي‌حركت بود. در ساير كشورها كه ما با فعاليت سياسي ‌دانشجويان و روشن‌فكران روبه‌رو بوديم نيز چنين گستردگي وجود نداشت. ايجاد كنفدراسيون يك نوآوري بود؛ در آن زمان به‌ويژه در آلمان، جنبش دانشجويي كاملاً غيرسياسي بود و به‌تدريج، از جمله تحت‌تاثير كنفدراسيون سياسي شد. مثلا هنگامي كه ما در سال 1963 در دفاع از رهبران نهضت‌آزادي دست به تحصن و اعتصاب غذا زديم، و در سرماي زمستان، در خيابان‌ها و مقابل ساختمان‌هاي دولتي تحصن كرديم، از دانشجويان تا مردم عادي به‌عنوان يك پديده‌ي جديد در زندگي بعد از جنگ به اين موضوع نگاه مي‌كردند. به‌تدريج ما موفق شديم نيروهاي آگاه‌ترِ دانشجوييِ اين كشورها را به حضور در مبارزات خودمان تشويق كنيم. اين امرعامل مهمي بود كه آن‌ها تحت‌تاثير شركت در مبارزات ما، سياسي شوند و پس از آن مسأله‌ي فلسطين و ويتنام و مسايل خودِ كشورهاي اروپايي، آن‌ها را بيش از پيش سياسي كرد. كنفدراسيون در اين كشورها به‌دليل وضع منحصر‌به‌فردي كه داشت، نه‌تنها مورد پشتيباني اين نيروها قرار گرفت، بلكه خيلي‌ها مي‌خواستند از تجربه‌ي ما بياموزند، البته طبيعي است كه ما هم از تجارب سازمان‌هاي مترقي به‌ويژه سازمان‌هاي دانشجويي و جنبش‌هاي آزادي‌بخش مي‌آموختيم و اين مسأله به سياسي‌تر شدن ما كمك مي‌كرد براي سازمان‌هاي خارجي اين موضوع جالب توجه بود كه كنفدراسيون چه‌گونه عمل مي‌كند؟ من يك مثال بزنم؛ در سال 1964 كنفدراسيون سميناري در "دوسلدورف" برگزار كرد، مطابق معمول مهمانان خارجي هم در آن حضور داشتند. در آن سمينار دبير اتحاديه‌ي ملي دانشجويان هندوستان هم شركت كرده بود كه در آن‌زمان دويست‌هزار عضو داشت. او در آن‌جا با وجود آشنايي شخصي به مبارزات دانشجويي و با نيرويي كه داشتند، اين سوال را مطرح كرد كه؛ شما چگونه عمل مي‌كنيد كه وقتي يك تظاهرات يا راهپيماي اعلام مي‌كنيد، از هندوستان تا ژاپن، از اروپا تا آمريكا و تركيه و از تمام شهرها در يك آن و بطور همزمان همه به حركت درمي‌آيند و عمل مي‌كنند؟ در واقع تجربه‌ي ما براي آن‌ها هم يك تجربه‌ي بي‌همتا بود. _ نبود روابط دموكراتيك در احزاب ايران، هميشه يك آسيب جدي بوده است. از اين منظر با توجه به اين‌كه در كنفدراسيون نوعي از روابط سازماني داشتيد و در سازمان انقلابي حزب توده ايران و بعدها در جريان كادرها نوع ديگري از روابط سازماني حاكم بود، دچار تعارض نمي‌شديد؟ نه! اولا خود ما هم در كنفدراسيون آموزش مي‌ديديم. همه‌ي ما گام‌به‌گام با تاريخ كنفدراسيون رشد كرديم، تغيير كرديم و خصوصيات جديدي كسب كرديم؛ همزيستي با نيروهاي دگرانديش، همزيستي در عين تنش و مقابله و اختلاف و در عين‌حال حفظ تعادل، ما همه‌ي اين‌ها را در كنفدراسيون آموختيم، روز اول فكر نمي‌كرديم اين خصوصيات در ما به يك منش تبديل شود. ما هم اين‌ها را مي‌آموختيم و هم در زندگي روزمره‌مان اِعمال مي‌كرديم. وقتي توانايي و اعتبار جهاني كنفدراسيون را كه محصول فعاليت‌ها و مناسبات دموكراتيك بود مي‌ديديم، به اهميت اين مناسبات پي‌مي‌برديم. وقتي فراخوان تحريم جشن‌هاي 2500 ساله را مي‌نوشتيم از "سيمون دوبووار" و "ژان پل سارتر" تا شخصيت‌هاي دانشگاهي و سنديكايي و نمايندگان مجلس پاي اين فراخوان را امضا مي‌كردند. در نتيجه‌ي فعاليت‌هاي كنفدراسيون عليه‌ي جشن‌هاي 2500 ساله، عده‌اي از مدعوين از جمله پنج رييس‌جمهور اروپا از شركت در اين جشن‌ها خودداري كردند. پادشاه سوئد، پادشاه نروژ و ملكه‌ي هلند نيز به اين جش‌ها نرفتند. اين‌ها موجب ترغيب بيش‌تر ما و تلاش بيش‌ترمان در حفظ كنفدراسيون و ارزش‌هاي حاكم بر آن بود. اين ارزش‌هاي دموكراتيك عملاً به خصوصيات و فرهنگ ما تبديل مي‌شد. درسازمان‌هاي سياسي اما وضع به‌گونه‌اي ديگر بود، ما دراين سازمان‌ها روي اشتراك ايدئولوژيك گردهم مي‌آمديم و روي اين مسايل وحدت داشتيم و به‌خاطر آن مبارزه مي‌كرديم، مسايلي كه نمي‌‌شد روي آن‌ها مصالحه انجام بگيرد. در اين سازمان‌ها ما روي برخي مسايل تئوريك جدل داشتيم كه بايد اساس فعاليت ما را تشكيل مي‌داد و در اين زمينه نيز داشتن برداشت كم‌وبيش مشترك و واحد ضروري بود. علاوه براين در سازمان‌هاي سياسي به‌دليل نوع كارشان ناگزير روابط ديگري وجود داشت، سازمان‌ها در شرايط كار مخفي فعاليت داشتند و از مسايل دروني سازمان نبايد چيزي به بيرون درز مي‌كرد. در غيراين‌صورت اين سازمان‌ها ضربه مي‌خوردند و متلاشي مي‌شدند. پس در آن‌جا اجباراً روابط ديگري اعمال مي‌شد و فرهنگ ديگري را هم گسترش مي‌داد كه ما پاد زهر آن‌را در كنفدراسيون داشتيم.اين فرهنگ در سازمان‌هاي بلشويكي و نوع كار بلشويكي در عين‌حال نتيجه‌ي اجتناب‌ناپذير مبارزه‌ي مخفي با نظام ديكتاتوري حاكم بود كه با خود معيارها و ارزش‌هاي ديگري مي‌آورد. در آن‌جا دستور از بالا مطرح بود و نمي‌شد آن‌را اجرا نكرد. اين دستور از بالا، فرهنگ ديگري را ايجاب مي‌كرد. فرمانده و فرمان‌بر به‌وجود ‌مي‌آورد، دستوردهنده و اجرا‌كننده‌ي دستور، رهبر و عضو ساده به‌وجود مي‌آورد و حتي پديده‌هاي بد ديگري به‌وجود مي‌آورد؛ از جمله اين‌كه هر‌كسي در اين سازمان‌ها يك شخصيت دوگانه داشت، يكي خودش بود و يكي آن بود كه مي‌خواست با خواست سازمانش منطبق باشد. نه فقط شرايط كارسازمان‌هايي از اين دست بلكه اصولاً استبداد، اين شخصيت دوگانه را به‌وجود مي‌آورد؛ آن‌چه كه خودت هستي و آن‌چه كه بايد خودت را بنمايي. البته اين دوگانگي در درون اين سازمان‌ها به‌گونه‌ي متفاوت از جوامعي است كه بر آن‌ها حكومت استبدادي حاكم است. ‌همان‌طور كه شما نيز اشاره كرديد، اين روابط با آن‌چه كه در كنفدراسيون بر ما حاكم بود در تضاد قرار داشت. به‌همين دليل هم مشكلاتي درون سازمان‌هايمان به‌وجود مي‌آمد و اين سازمان‌ها هم بعد از مدتي دستخوش تلاطم مي‌شدند؛ چون با وجود كساني كه در كنفدراسيون تربيت ديگري پيدا كرده بودند، نمي‌شد مناسباتي را كه شايد براي حفظ آن سازمان‌ها لازم بود، اعمال كنند. البته آن‌چه كه در نهايت غالب شد، فرهنگ دموكراتيكي بود كه ما در يك سازمان كثرت‌گرا آموختيم. آن‌هم به اين دليل كه سازمان‌هاي سياسي هر روز مسأله نداشتند ولي كنفدراسيون مسأله و فعاليت روزمره داشت، ما هرروز، هرساعت و هرلحظه عضو كنفدراسيون بوديم ولي هرروز عضو سازمانمان نبوديم. اين‌را هم بگويم كه چون اكثر اعضاي سازمان‌هاي سياسي ما عضو كنفدراسيون بودند، علي‌رغم بحث‌هايي كه در جلسات درون سازماني در مورد مسايل كنفدراسيون وجود داشت اما دستوري در كار نبود كه در كنفدراسيون چه كار كنيم. _ پس چه شد كه در سال‌هاي آخر، ماهيت دموكراتيك كنفدراسيون در هم شكست و اختلافات سازمان‌ها تاثير مخربي بر كنفدراسيون گذاشت؟اصولا كثرت‌گرايي ممكن است درون خود حامل تجزيه هم باشد. چون اين چندگانگي كه تحت‌شرايطي به‌هم پيوند خورده است، مي‌تواند تحت‌شرايط ديگري شكسته شود. كثرت‌گرايي در كنفدراسيون در‌عين‌حال كه عامل شادابي و شكوفايي و نوآفريني كنفدراسيون بود، ابدي نبود؛ زيرا اين كثرت‌گرايي از زمان و مكان و شرايط معيّن جدا نيست. در اواخر عمر كنفدراسيون عواملي به‌وجود آمد كه كثرت‌گرايي ما را ضربه‌پذير كرد؛ يكي اين بود كه اوضاع ايران هرروز بحراني‌تر مي‌شد، در ذهن عده‌اي هم مسأله‌، ديگر مسأله‌ي كنفدراسيون نبود بلكه مسأله‌ي سرنگون كردن رژيم شاه بود. بنابراين در اين وضعيت بيش‌تر به نقش سازمان‌هاي سياسي توجه مي‌شد. از جمله به نقش سازمان‌هايي كه در ايران ظاهراً فعال بودند؛ مثل سازمان چريك‌هاي فدايي خلق و سازمان مجاهدين خلق. با بحراني‌تر شدن شرايط، اهميت اين سازمان‌ها در ذهن برخي اعضاي كنفدراسيون هرروز جاي بيش‌تري را اشغال مي‌كرد و نتيجه‌ي آن اين بود كه نه‌تنها مي‌خواستند كنفدراسيون بيش‌تر از فعالان اين جريان‌ها دفاع كند بلكه مي‌خواستند ما از خود اين سازمان‌ها و نه فقط مبارزه‌ي آن‌ها عليه رژيم، دفاع كنيم؛ در‌حالي‌كه در كنفدراسيون، افراد بسياري با خط مشي چريكي مخالف بودند و اين امر با سنت چندين ساله‌ي كنفدراسيون در تضاد بود. بنابراين در مقابل چنين فشاري نيروهاي مخالف به مقابله دست مي‌زدند. مسأله‌ي ديگر اين بود كه بخشي از سازمان‌هاي سياسي به‌دليل روابطي كه با اين گروه‌ها در ايران پيدا كرده بودند، مي‌خواستند از سمپاتي دانشجويان عضو كنفدراسيون نسبت به سازمان‌هاي چريكي بهره‌برداري كنند و به آن دامن بزنند. چون خودشان را رابط يا وابسته به اين گروه‌ها مي‌دانستند و هر‌قدر كه موفق مي‌شدند كنفدراسيون را به آن‌سو بكشند به سودشان بود و در ضمن سعي مي‌كردند بخشي از نيروها را كه در برابر اين وضعيت بيش‌تر مقاومت نشان مي‌دادند و از آن‌ها به‌عنوان خط راست نام برده مي‌شد، از سر راه بردارند. اين ماجراها تنشي در درون كنفدراسيون به‌وجود آورد كه هر روز بيش‌تر دامنه پيدا مي‌كرد و سازمان‌هاي داخل كشور هم كه چنين پشت‌جبهه‌اي را براي خودشان مي‌خواستند به سهم خود به اين مسايل دامن زدند و مي‌خواستند سازماني با اين‌همه اعتبار به‌عنوان پشت‌جبهه‌ي آن‌ها عمل كند. در نتيجه‌ي اين كثرت‌گرايي به‌دليل شرايط موجود و مغايرتش با منافع عده‌اي در درون و بيرون كنفدراسيون ضربه خورد و متزلزل شد. البته اين‌را نيز اشاره كنم كه وقتي در كنفدراسيون، بي‌ثمري اين انشعاب مشاهده شد، حدود يك سال بعد، مجدداً مسأله‌ي وحدت سازمان‌هاي منشعب مطرح شد و سميناري در فرانكفورت با عنوان "سمينار وحدت" سازمان داده شد. اين سمينار براي چاره‌جويي درباره‌ي وحدت مجدد كنفدراسيون از سوي همه‌ي نيروهايي كه انشعاب كرده بودند، سازمان‌دهي شد ولي مصادف شد با گسترش مبارزه‌ي انقلابي در ايران و دانشجويان خارج از ايران و فعالان كنفدراسيون راهي ايران شدند. _ با توجه به اين‌كه در مورد نقش جنبش‌هاي چريكي در سرنگوني رژيم شاه علي‌رغم همه‌ي محدوديت‌ها بسيار گفته شده ولي در مورد نقش كنفدراسيون خيلي صحبت نشده است. خواهش مي كنم در اين مورد هم توضيح بدهيد؟همان‌طور كه گفتيد متاسفانه در مورد نقش كنفدراسيون در اين زمينه چيزي گفته نشده ولي واقعيت اين است كه افكار عمومي غرب، در عدم پشتيباني دولت‌هاي غربي از رژيم شاه نقش بسياري داشتند. با طرح سياست حقوق‌بشر از سوي دولت "كارتر" مشخص بود كه پاشنه‌ي آشيل اِعمال اين سياست، ايران است. دولت‌هاي دوست آمريكا در غالب كشورها با توطئه و كودتا و دخالت نظامي بر سر كار آمده بودند يا حفظ مي‌شدند و در اين كشورها هم قهر و سركوب و نقض همه‌ي حقوق سياسي رايج بود. ‌سياست حقوق‌بشر كارتر مي‌توانست همچنان نقض حقوق‌بشر در اين كشورها را ناديده بگيرد اما در مورد ايران وضع چنين نبود. در خارج از كشور از سال 1960، مبارزه‌اي‌كه هرروز هم گسترده‌تر مي‌شد، عليه اختناق و سركوب رژيم شاه در چارچوب كنفدراسيون سازمان داده‌شد و مسأله‌ي سلطه‌ي ديكتاتوري در ايران، نقض حقوق‌بشر، فقدان آزادي‌ها، اِعمال شكنجه و زندان و اعدام مخالفان سياسي و حتي شرايط زندگي مردم و ستم و بي‌عدالتي‌هاي مختلف طي بيش از شانزده سال از طريق كار روزانه‌ي هزاران دانشجو، از طريق تظاهرات، اعتصابات، تحصن، اشغال سفارتخانه‌ها، اعتصاب غذا و راهپيمايي در كشورهاي مختلف با افكار عمومي اين كشورها در ميان گذاشته شده بود و افكار عمومي اين كشورها كنفدراسيون را منبع اطلاع از واقعيت اخبار ايران و رژيم شاه را پديده‌اي ‌ضد حقوق‌انساني، ديكتاتور و ضد حقوق‌بشر مي‌دانستند. به‌همين دليل بود كه شخصيت‌هاي اجتماعي و فرهنگي و سياسي از كنفدراسيون و مبارزات مردم ايران حمايت مي‌كردند و با رشد اين مبارزه دولت‌هاي غربي ديگر به‌سختي مي‌توانستند از رژيم ايران حمايت كنند. بنابراين دولت كارتر هم در ايران نمي‌توانست دروغ بگويد و نسبت به نقض حقوق‌بشر در ايران بي‌تفاوت باشد. و مسأله‌ي حقوق‌بشر مطرح شده در سطح حرف باقي بماند.افكار عمومي غرب هرروز بيش‌تر از دولت‌هاي غربي به‌ويژه آمريكا مي‌خواست به حمايت از رژيم ايران پايان دهد. با توجه به اين واقعيت كه رژيم شاه در تمامي عرصه‌هاي اقتصادي، سياسي و نظامي به آمريكا وابسته بود و فقط در ارتش آن پنجاه‌هزار مستشار نظامي وجود داشت، حمايت آمريكا در حفظ آن، عامل تعيين‌كننده به‌شمار مي‌رفت و بدون چنين حمايتي رژيم نمي‌توانست پابرجا بماند. ازسوي ديگر با گسترش مبارزات خارج از كشور و فعاليت‌هاي خدشه‌ناپذير كنفدراسيون در افشاي رژيم پهلوي، دفاع از اين رژيم و حفظ آن براي آمريكا ناممكن شد.در نتيجه، شاه و سلطنت او هرروز بيش‌تر متزلزل و شكننده و ضربه‌پذير شد و زمينه‌هاي سقوط آن فراهم آمد. با وجود اين زمينه‌ي مساعد بين‌المللي، جنبش همگاني مردم با گسترش روزافزون و در انقلاب بهمن‌ماه ضربه‌هاي نهايي را وارد ساخت و رژيم را سرنگون كرد. _ با توجه به اين امر كه سلسله گفت‌و‌گوهاي نامه در مورد كنفدراسيون از سوي بسياري از فعالان دانشجويي حال حاضر در ايران دنبال مي‌شود، اين سوال در ذهن‌ها نقش بسته است كه آيا مي‌توان تجربه‌ي كنفدراسيون را بار ديگر در داخل كشور تكرار كرد؟گرچه تشكيل كنفدراسيون محصول شرايط معيني بود، معهذا اين تجربه‌ي بي‌همتا مي‌تواند براي جنبش سياسي ايران به‌ويژه جنبش دانشجويي از جهات متعددي آموزنده باشد؛ از جمله اين‌كه جنبش دانشجويي و سازمان آن بايد مستقل باشد. مستقل به‌معناي استقلال از حاكميت سياسي و مستقل از احزاب و سازمان‌هاي سياسي و با روابط دروني آزادانه و دموكراتيك. دوم اين‌كه بايد جنبشي فراگير باشد؛ يعني دربرگيرنده‌ي همه‌ي دانشجويان با هرگرايش سياسي و هر باور مذهبي. سوم اين‌كه بايد از حقوق صنفي دانشجويان و از آزادي كه لازمه‌ي حيات و فعاليت دانشجويان و روشن‌فكران و شرط تبادل آزاد انديشه است، قاطعانه دفاع كند و چهارم اين‌كه پيوند و همبستگي با مردم و خواست‌ها و مطالبات آن‌ها را يكي از مباني اساسي سمت‌گيري و فعاليت خود بداند. _ از شما براي شركت در اين گفت‌و‌گو سپاس‌گزاريم

Sunday, November 06, 2005

كنفدراسيون تجربه‌اي براي همه‌ي فصول / گفت‌وگو با فرامرز بياني (بخش اول)

شایا شهوق هژیر پلاسچی
نامه
شروع فعاليت‌هاي سياسي و اجتماعي دانشجويان ايران به پيش از تاسيس دانشگاه تهران و به اعزام دانشجو به اروپا و به‌ويژه آلمان باز مي‌گردد. به‌همين سبب دور از ذهن نيست كه در فضاي ياس و سرخوردگي پس از كودتاي 28 مرداد و افزايش عزيمت دانشجويان براي ادامه‌ي تحصيل به خارج از كشور، فعاليت‌هاي دانشجويي ايرانيان بار ديگر در بيرون مرزهاي جغرافيايي ايران دنبال شود.كنفدراسيون دانشجويان ايراني در چنين شرايطي و با اتكا به تعدّد دانشجويان ايراني در اروپا و آمريكا شكل گرفت و پس از مدتي تبديل شد به يكي از قوي‌ترين جريان‌هاي اپوزيسيون حكومت كودتايي پهلوي. با وجودي كه كنفدراسيون يك تشكيلات دانشجويي بود، اما به جرات مي‌توان گفت كه اين جريان به‌دليل بهره‌گيري از ساختار دموكراتيك كه در تاريخ معاصر ايران مثال زدني نيست، توانست استقلال خود را از احزاب سياسي حفظ كرده و علاوه بر ارتباط مستمر با جريان‌هاي سياسي، در مقاطع مختلف ابتكار عمل مبارزه را به‌دست خود گيرد.علاوه بر آن‌چه گفته شد فعاليت‌هاي صنفي و فرهنگي كنفدراسيون و ارتباط با جنبش‌هاي حق‌طلبانه ساير كشورها، نه تنها تاثير‌پذيري كنفدراسيون از فضاي جنبش‌هاي اجتماعي در سرتاسر دنيا را سبب مي‌شد، بلكه فعاليت‌هاي كنفدراسيون نيز متقابلاً جنبش‌هاي اجتماعي ساير ملت‌ها را تحت‌تاثير خود قرار مي‌داد.بديهي است كندوكاو درچگونگي ساختار تشكيلاتي و رفتارهاي اين سازمان، در عرصه‌هاي سياسي، صنفي و فرهنگي مي‌تواند راهگشايي باشد براي جريان‌هاي اجتماعي و سياسي امروز ايران و به‌ويژه دانشجويان. از همين روي نشريه‌ي "نامه" قصد دارد از طريق گفت‌و‌گو با فعالان سابق كنفدراسيون، به دور از وقايع‌نگاري، ساختار تشكيلاتي اين جريان را در حد توان به نمايش‌گذارد. البته پراكندگي جغرافيايي محل سكونت فعالان سابق كنفدراسيون به دشواري اين مسير مي‌افزايد. اميد داريم تا با بهره‌گيري از بيش‌ترين توان ارتباطي، بتوانيم كاستي‌هاي اين طرح را به حداقل برسانيم.هنوز جوان بود كه به آلمان رفت و به نبض تپنده‌ي جنبش دانشجويي خارج از كشور پيوست. حالا كه سال‌ها از آن روزها مي‌گذرد، روبه‌رويش نشسته‌ام تا به پشتوانه‌ي حضور چندباره‌اش در هيات دبيران كنفدراسيون دانشجويان ايراني خارج از كشور، با او گفت‌و‌گو كنيم و از او بشنويم كه كنفدراسيون تنها محدود به دبيرانش نبوده است. چه بسا فعالان سخت كوشي كه هيچ‌گاه هيات دبيران را تجربه نكرده‌اند. اين گفت‌و‌گو در دو بخش انجام شده است كه تقديم خوانندگان مي‌گردد. در بخش اول اين گفت‌و‌گو ساختار كنفدراسيون را به مباحثه نشستيم و در بخش دوم حضور اين تشكل را به‌عنوان تنها تجربه‌ي اتحاد عمل همه‌ي نيروهاي سياسي پي‌خواهيم گرفت. نامه: آقاي بياني ساختار تشكيلاتي كنفدراسيون بيش‌تر جنبه‌ي صنفي داشت يا سياسي و اگر با رويكرد صنفي آغاز شد چه پروسه‌اي را طي كرد تا به فعاليت سياسي برسد؟كنفدراسيون قبل از جهاني شدن در جلسه‌ي هايدلبرگ، جنبه‌ي اروپايي داشت. اولين نشست كنفدراسيون جهاني در پاريس تشكيل شد و اساسنامه‌ي كنفدراسيون جهاني هم در كنگره‌ي پاريس و كنگره‌ي لوزان تكميل شد. تشكيلات كنفدراسيون از ابتداي جهاني شدن با خواست‌هاي صنفي و سياسي شكل گرفت ولي در سال‌هاي بعد شاهد رشد جريان‌هاي سياسي در كنفدراسيون بوديم. واقعيت اين است كه سازمان‌هاي سياسي درون كنفدراسيون هم در كنگره‌هاي اول هدف‌هاي صنفي - سياسي را دنبال مي‌كردند. در عين‌حال مسايل ملي بعد از كودتاي 28 مرداد، مساله‌ي كاپيتولاسيون، مساله‌ي قراردادهاي كنسرسيوم اولين اثر را در كنفدراسيون مي‌گذاشت و كنفدراسيون نسبت به آن‌ها موضع‌گيري مي‌كرد. از ابتداي امر كنفدراسيون جهاني، كودتاي 28 مرداد را كه از طرف IA ‌آمريكا برنامه‌ريزي شده بود، محكوم كرد و نسبت به جريان‌هاي آن زماني موضع‌گيري‌هاي سياسي را مطرح كرد. اولين گروهي كه دستگيري بنيان‌گذاران نهضت آزادي ايران، آقايان بازرگان، طالقاني و سحابي را محكوم كرد كنفدراسيون بود. در ضمن كنفدراسيون از مرحله‌ي حرف گذشت و وارد عمل شد. به غير از صادر كردن قطعنامه‌ها، حركت‌هاي اعتراضي را هم به شكل تظاهرات، تظاهرات نشسته و ميتينگ‌هاي مختلف در كشورهاي مختلف سامان داد. شايد بتوان گفت كه مرحله‌ي بعدي حركت كنفدراسيون بيش‌تر عكس‌العمل‌هايي بود كه رفتار رژيم در مقابل مردم ايران و فعالان سياسي به آن تحميل كرد و حركت صنفي را بيش‌تر به سمت حركت‌هاي سياسي در برابر استبداد رژيم برد. به‌طور مثال اتفاقات كاخ مرمر و دستگيري گروه معروف به كاخ مرمر حركت‌هاي قهرآميز كنفدراسيون را تشديد كرد.من وظيفه‌ي خود مي‌دانم به اين موضوع اشاره كنم كه تشديد مسايل كنفدراسيون در برابر رژيم، جدا از حركت فرهنگي‌اش نبود. يعني هم‌زمان اگر برنامه‌هاي وسيعي را در مورد دادگاه‌هاي فرمايشي برپا مي‌كرد، سمينارها و كنفرانس‌هايي هم در مورد معناي دادگاه‌هاي فرمايشي نظامي چه در بين ايرانيان و چه در بين غير ايرانيان برگزار مي‌كرد و در سطح وسيع، جريان اين كنفرانس‌ها را در جزواتي به زبان‌هاي انگليسي، فرانسوي، آلماني و ايتاليايي منتشر مي‌كرد. بنابراين ما هيچ وقت مسايل ملي را جدا از مسايل فرهنگي مطرح نكرديم و شايد يكي از ويژگي‌هايي كه موجب شد كنفدراسيون رشد كند همين مساله بود. يعني مبارزات ملي، حركت‌هاي گاهاً قهرآميز و در عين حال افشاگري فرهنگي در بين ايرانيان و نيز غير ايرانيان.نكته‌اي را در اين‌جا بايد بگويم، فرموش نكنيم كه كنفدراسيون، يك سازمان علنيِ بازِ دموكراتيك بود. درست است كه ما دقت مي‌كرديم عناصر نفوذي ساواك وارد تشكيلات نشوند و اگر شناخته مي‌شدند، افشا مي‌شدند؛ ولي كنفدراسيون حزب نبود كه براي ورود به اتحاديه‌هاي دانشجويي شهرهاي مختلف شرط و شروط بگذارد. شرط و شروط عضويت در اتحاديه‌هاي محلي و در نهايت كنفدراسيون، اساسنامه‌ي كنفدراسيون بود. در نتيجه ما هيچ زماني كوشش نكرديم افراد را مجبور به پذيرش تربيت حزبي و سياسي بكنيم، بلكه درست بر عكس، ما به طرح مسايل فرهنگي اعتقاد داشتيم؛ چه مسايل ملي نظير نقد اصلاحات ارضي، استبداد و زندانيان سياسي و چه مسايل بين‌المللي مانند بحث فلسطين، مسايل آن روز ويتنام و اصولاً هند‌و‌چين و مسايل آمريكاي لاتين. افراد ناآگاهي هم كه به جنبش دانشجويي مي‌پيوندند پس از مدتي با شرايط سياسي و فرهنگي موجود در ايران و جهان آشنايي پيدا مي‌كنند و در واقع اين يكي از موفقيت‌هاي كنفدراسيون بود. نامه: با توجه به امكانات ارتباطي آن روز بر اساس چه مداركي افشارگري مي‌كرديد و آيا اين كارهاي فرهنگي نظم خاصي داشت؟طبيعتاً در مورد ايران كارمان مقداري سنگين‌تر بود، چون احتياج به مدارك بيش‌تري داشتيم ولي در مورد مسايل بين‌المللي، با توجه به امكانات ارتباطي كه وجود داشت اين آشنايي‌ها به مراتب بيش‌تر بود. كنفدراسيون سمينارهاي فرهنگي خود را سالي يك بار در ايتاليا و به صورت اردو برگزار مي‌كرد كه اين اردوها معمولاً يك هفته يا حتي بيش‌تر طول مي‌كشيد و در غالب آن‌ها سمينارهاي فرهنگي مصوبه‌ي كنگره انجام مي‌گرفت. ولي اين كار فقط به اردوها ختم نمي‌شد، بلكه كنفدراسيون سمينارهاي سراسري هم برگزار مي‌كرد. به‌طور مثال اولين سميناري كه كنفدراسيون برگزار كرد، در مورد نقش دانشجو در كشورهايي نظير ايران بود كه در دوسلدورف برگزار شد. در اين سمينار، ديدگاه‌هاي مختلفي وجود داشت. بخش غالب فعالان و مسوِولان، نقش دانشجو در كشورهايي نظير ايران را نقشي انقلابي اعلام كردند و در مقابل تزي بود كه نقش دانشجو را فقط و فقط يك نقش سنديكاليستي مي‌دانست. در بحث‌هايي كه بعد از سمينار تا كنگره - كه نزديك هفت ماه طول كشيد - در جريان بود، بحث وسيعي در بين بدنه‌ي سازمان به‌وجود آمد و در كنگره، اين نظر كه نقش دانشجو در كشورهايي نظير ايران نقشي انقلابي است، تاييد شد؛ البته انقلابي نه به مفهوم سنتي آن كه ما انقلابي را به‌عنوان عنصر آگاه براي تغيير مي‌شناختيم. از آن زمان به بعد، اين حركت در مقابل رژيم و در مقابل مسايل جهاني ادامه داشت. نكته‌اي را كه بايد به آن تكيه كرد اين است كه اعضاي كنفدراسيون در كشورهايي كه در آن‌جا زندگي مي‌كردند، در اروپا و آمريكا، شرايط خاصي داشتند كه در بعضي از كشورها شرايط پيچيده‌تر بود. به اين ترتيب كه ما عهده‌دار يك وظيفه‌ي بزرگ به‌عنوان يك جنبش ضد امپرياليستي دموكراتيك بوديم و در عين‌حال مجبور بوديم با كشورهايي كه در آن به‌سر مي‌برديم نيز همدردي داشته باشيم؛ هم براي طرح مسايل ايران و هم براي درك مسايل آن‌ها. به‌طور مثال، در آلمان حركت‌هاي دانشجويي و سازمان جوانان سوسياليست پايه گذار ريشه‌اي حركت چپ جوانان در اروپا بودند و ما در تمام دوران زندگي كنفدراسيون، با همه‌ي اين سازمان‌ها چه براي مبارزات و چه براي امور فرهنگي همكار‌ي‌هاي نزديكي داشتيم.نامه: از دو رويكرد انقلابي و سنديكاليستي كدام يك توانست بدنه‌ي كنفدراسيون را با خود همراه كند؟واقعيت اين است كه حركت‌هاي قهرآميز دانشجويي عليه رژيم و امپرياليسم جهاني، حركت غالب بود و حتي مصوبات كنگره هم با رويكرد حركت قهرآميز تصويب مي‌شد. البته هيچ‌گاه كنفدراسيون نگفت: ما مي‌خواهيم رژيم ايران را سرنگون بكنيم، ولي كنفدراسيون تصويب كرد كه ما خواهان سرنگوني رژيم شاه هستيم. اين رويكرد غالب كنفدراسيون بود و در تمام زندگي آينده‌اش هم، واقعيت حركت آن به‌عنوان يك ارگانيسم زنده همين بود. ما با حركات قهر آميز در مقابل رژيم شاه مي‌توانيم مدعي باشيم كه در افشا و سرنگوني آن رژيم نقش بزرگي داشتيم.نامه: آقاي بياني! آيا اين رويكرد انقلابي موجب شده بود كه اعضاي كنفدراسيون لزوماً مي‌بايست رويكرد سياسي مي‌داشتند؟همان‌طور كه گفتم، ما چون يك سازمان بازِ دموكراتيك بوديم هيچ‌گاه شرط و شروطي براي عضويت در سازمان مطرح نمي‌كرديم. ما هيچ‌وقت كسي را كه فقط براي فعاليت‌هاي صنفي مي‌خواست در اتحاديه‌هاي محلي عضو شود، طرد نمي‌كرديم. بلكه بودند بسياري از اعضاي كنفدراسيون كه فقط در امور صنفي محلي خودشان فعاليت مي‌كردند. اين باز هم از ويژگي‌هاي دموكراتيك سازمان بود كه هيچ‌گاه كنفدراسيون به اعضاي خودش دستور نمي‌داد كه شما به‌عنوان يك عضو بايد چنين و چنان بكنيد. به‌طور مثال‌ما بر اساس خطوط كلي مصوبات كنگره، در برابر استبداد پهلوي به حركت‌هاي قهرآميز مانند اشغال سفارت‌ها دست زديم. در تمام دستگيري‌هايي كه به‌گوش ما مي‌رسيد و به خصوص وقتي خبر صدور احكام اعدام را مي‌شنيديم، با تمام وجود براي لغو اين احكام اقدام مي‌كرديم و از آن جمله اشغال سفارت ايران در آلمان، ايتاليا، اتريش و چند كشور ديگر بود، ولي هيچ زماني كنفدراسيون براي اعضاي خودش لغت بايد را به‌كار نمي‌برد كه همه‌ي اعضا بايد اين كار را انجام دهند. مسوِوليت اين اقدام با دبيران كنفدراسيون بود، منتها پس از اين اقدام طبيعي است كه افشاي اسناد در محيط‌هاي شهري انعكاس پيدا مي‌كرد.نامه: كنفدراسيون چه‌قدر به مطالبات صنفي بها مي‌داد و چه‌قدر اين بها دادن در جذب نيرو و اتحاد رويه در سازمان اثر داشت؟ماهميشه به مسايل صنفي - سياسي در داخل كنفدراسيون بها مي‌داديم ولي طبيعي است كه به خصوص در سال‌هاي آخر زندگي كنفدراسيون مسايل سياسي غالب بود. البته اين به معناي نفي مسايل صنفي نبود اما مسايل سياسي به علت تشديد جريانات در ايران و در جهان در كنفدراسيون غالب بود.نامه: آيا در سال‌هاي آخر يكي از دلايل وجود بحران در كنفدراسيون كم‌تر بها دادن به مسايل صنفي نبود؟تا آنجايي كه من اطلاع دارم خير! من اعتقاد دارم بحران كنفدراسيون را بايد در نوع رويكرد احزاب سياسي به‌كنفدراسيون بررسي كرد كه در اين مورد بحث خواهيم كرد.نامه: آقاي بياني هر جنبش صنفي بايد حتماً دستاوردهاي صنفي مشخصي هم داشته باشيم دستاورد صنفي كنفدراسيون براي دانشجويان ايراني مقيم خارج چه بود؟با تشكر از اين سوال من بايد ابتدا يك مقدمه‌اي را عرض كنم. علي‌رغم بحث نقش دانشجو در كشورهايي نظير ايران، كنفدراسيون در كنار فعاليت‌هاي وسيع خودش در چارچوب صنفي به نقش صنفي دانشجو و تشويق دانشجو به‌عنوان يك عنصر آگاه كه بايد به تحصيل بپردازد و به‌عنوان يك فارغ‌التحصيل متخصص براي خدمت به كشور خودش باز گردد هم بها مي‌داد؛ در اين مورد هم كار صنفي مي‌كرد و هم كار سياسي. ما در كنفدراسيون، زمان حيات دانشجويي را محدود مي‌ديديم، يعني نمي‌گفتيم دانشجو بايد 15 سال در خارج از كشور بماند. ما در چارچوب صنفي براي دانشجو روشن مي‌كرديم كه او نبايد فقط و فقط يك تكنوكرات باشد بلكه بايد نسبت به مسايل اجتماعي خودش هم آگاه باشد و اين را در چارچوب بحث‌هاي صنفي مي‌ديديم. ما حتي افرادي را داشتيم كه به عنوان فارغ‌التحصيلان خارج از كشور، با تمام پيش زمينه‌هاي كنفدراسيون به ايران آمدند و در مورد وضعيت روشن‌فكران و فعلان سياسي در داخل ايران، وضعيت سنديكاهاي كارگري و كارخانجات ايران به ما گزارش مي‌دادند. به‌طور مثال "دكتر شكوه طوافچيان- " كه بعدها در جريان يك درگيري كشته شد - در عين داشتن ديدگاه‌هاي سياسي و سازماني خودش از ذوب آهن اصفهان و وضعيت كارگران آن‌جا به ما گزارش مي‌داد. در عين‌حال ما دقيقاً سنديكاهاي دانشجويي و حتي سنديكاهاي كارگري غرب را بررسي مي‌كرديم و سعي مي‌كرديم از نكات مثبت آن‌ها بياموزيم.نامه: اين بحث شما باز هم يك سويه‌ي سياسي دارد. كنفدراسيون در مورد خواست‌هاي كاملاً صنفي مانند خوابگاه يا پيدا كردن شغل براي دانشجويان ايراني هم نقش داشت؟بهترين مثالي كه مي‌توانم بزنم، مربوط به شهر خودم است. در شهر ما جواناني كه از ايران مي‌آمدند بدون اين‌كه مهم باشد كه هستند و چه هستند، قبل از اين‌كه عضو اتحاديه‌هاي دانشجويي شوند يا حتي از وجود آن‌ها اطلاع پيدا كنند، اولين درخواستي كه داشتند گرفتن پذيرش بود كه اين را اتحاديه‌ي دانشجويي انجام مي‌داد. مساله‌ي دوم گرفتن يك اتاق براي زندگي بود كه باز اتحاديه اين كار را انجام مي‌داد. مساله‌ي سوم اين بود كه چون در آلمان امكان كار دانشجويان وجود داشت و كساني كه به آلمان مي‌آمدند معمولاً مشكل كار و زبان داشتند، ايجاد كلاس‌هاي زبان و يا حداقل معرفي كلاس‌هاي زبان و فراهم نمودن امكان كار نيز به عهده‌ي اتحاديه بود. اصلاً بحث سربازگيري مطرح نبود نيروهاي سياسي مملكت بايد اين كار را بكنند ولي كنفدراسيون در اين فاز كاملاً كار صنفي انجام مي‌داد. طبيعي است بخشي از اين افراد، بعد از اين‌كه مشكل پذيرششان حل شده و با شهر آشنايي پيدا كردند و در اتاق مورد نظرشان مستقر شدند، اگر به نوعي در آن‌ها احساس مسوِوليت اجتماعي بود يك‌باره مي‌شنيدند در فلان روز مجمع عمومي فرهنگي يا سياسي در آن شهر برگزار مي‌شود، اين‌قدر ناآگاهي در فاز اول وجود داشت كه سوال مي‌كردند. جريان چيست؟ در اين‌جا بود كه گفته مي‌شد: در اين‌جا يك اتحاديه‌ي دانشجويي وجود دارد كه هر چند وقت يك‌بار، ساعت فلان جلسه‌اي دارد، همه هم علاقه نشان نمي‌دادند. بخشي علاقه‌مند مي‌شدند و مثلاً از هر ده نفري كه آمده بودند شايد چهار نفر مي‌پرسيدند: ما هم مي‌توانيم شركت كنيم؟ و جواب مي‌شنيدند: آن‌جا حزب نيست، درها باز است، مي‌توانيد بياييد و بنشينيد. اين‌ها حتي نمي‌توانستند عضو شوند چون هنوز دانشجو نبودند ولي مي‌آمدند و شنونده بودند. با يك مقدار بالا و پايين در تمام شهرها همين مساله را مي‌بينيد.بنابراين به غير از آن نسلي كه تحت تاثير كودتاي 28 مرداد به خارج رفتند و خودشان بنيان‌گذاران يك اتحاديه‌ي ملي دانشجويي بودند، نسل‌هاي بعدي كه در واقع نيروهاي فعال جنبش دانشجويي را تشكيل دادند، دقيقاً با يك روند صنفي به كنفدراسيون پيوستند، منتها فعاليت عمده‌ي سياسي بخش وسيعي از اين دانشجويان نوپا را به خودش جذب كرد.نامه: اين حمايت‌هاي صنفي براي دانشجوياني كه عضو كنفدراسيون نمي‌شدند هم در سال‌هاي بعد ادامه پيدا مي‌كرد؟در بسياري از موارد بله! ما افرادي را داشتيم كه عضو نبودند ولي خواست‌هاي صنفي ايشان انجام شد. به‌هرحال دشمني نبود، سلام‌و عليك بود و حتي ارتباطات شخصي نزديكي هم بود. نه به اتحاديه مي‌آمدند و نه در سمينارها شركت مي‌كردند. حتي كسي را داشتيم كه عضو اتحاديه نبود ولي به خود من مراجعه كرد و با اين‌كه من هيچ وقت مسوِوليت تعاوني شهري را نداشتم، گفت: من يك ماه ديگر امتحان دارم و نمي‌توانم كار كنم آيا مي‌توانم از بودجه‌ي تعاوني استفاده كنم؟ گفتم: من به هيات مديره مي‌گويم و مسوِوليت اين را مي‌پذيرم و فكر نمي‌كنم اين كار با اساسنامه‌ي تعاوني ما در تضاد باشد. در اساسنامه‌ي تعاوني سازمان هيچ شرطي مطرح نشده بود كه فردي بايد حتماً عضو اتحاديه باشد تا به وي كمك شود. به‌هرحال اين فرد نه يك‌بار، بلكه سه بار در عرض يك سال‌و‌نيم از اين كمك استفاده كرد بدون آن‌كه عضو اتحاديه باشد.نامه: اگر مايل باشيد برگرديم روي مباحث فرهنگي كنفدراسيون در بخش فرهنگي چه‌قدر كنفدراسيون موفق شده بود شخصيت‌هاي بين‌المللي را با خودش همراه كند؟در يك مورد مشخص جشن‌هاي 2500 ساله كنفدراسيون اقدامات وسيعي انجام داد كه شامل افشاگري‌ها، سخنراني‌ها و برنامه‌هاي تئاتر بود. در اين راه گروه‌هاي تئاتري از كشورهاي اتريش، ايتاليا و آلمان به ما پيوستند. اگر رييس‌جمهور آلمان هفته‌ي آخر ناگهان دندان درد گرفت و به ايران نرفت حاصل فعاليت‌هاي سياسي بود كه نه تنها كنفدراسيون بلكه شخصيت‌هاي جهاني انجام دادند. شخصيت‌هاي دگرانديش و فعال جنبش دانشجويي مانند كرال، برادران ولف، كوهن بنديت و حتي همين آقاي يوشكا فيشر در عين طرح مسايل خودشان و مسايل ويتنام و فلسطين كه با هم همكاري‌هاي نزديكي داشتند در مورد مسايل فرهنگي از ديد آن‌ها بين‌المللي و از ديد ما، ملي ايران هم با ما همكاري نزديكي داشتند. بسياري از كشيشان مترقي، نويسندگان بزرگي مثل آرتورميلر كه فعال عجيب و غريبي بود و گونتراگراس خواست‌هاي ما را امضا مي‌كردند. حتي در بسياري از كشورها مثل فرانسه و ايتاليا و انگلستان نمايندگان مجلس از ما اعلام پشتيباني مي‌كردند و در سمينارهاي ما حضور داشتند و موضع‌گيري مي‌كردند. ما در اثر تداوم و استمرار در فعاليت و نقش حساسي كه در سطح بين‌المللي داشتيم شخصيت‌ها و سازمان‌هاي مترقي را جلب كرده بوديم. ولي انجمن‌هاي اسلامي در دوران فعاليت دانشجويي ما كجا بودند وچه كردند؟ فعاليت ايشان درست در تضاد با حركت دانشجويي ما بود. ما اگر از نظر ايدئولوژي با كسي اختلاف داشتيم، در چارچوب كنفدراسيون و دفاع از جان او به هيچ‌وجه تبعيضي قايل نمي‌شديم. فعاليتي كه كنفدراسيون براي حكمت‌جو و خاوري انجام داد، حزب توده انجام نداد. در مورد حزب ملل اسلامي يا حتي جريان متهمين كاخ مرمر هم همين‌طور در اين فاز انجمن‌هاي اسلامي چه اقداماتي كردند؟ انجمن‌هاي اسلامي همان جرياني بودند كه وقتي ما مي‌گفتيم. زنداني سياسي آزاد بايد گردد. مي‌گفتند: زنداني سياسي مسلمان آزاد بايد گردد ولي تاريخچه‌ي ما هيچ‌گاه چنين چيزي را نشان نداد. اگر اصل انتقادي اين بحث را بپذيريم، بايد بگويم من به عنوان گاو مقدس به كنفدراسيون نگاه نمي‌كنم. حتي مي‌خواهم بگويم در بين ما هم بودند كساني‌كه مانند سگ كتك‌خورده‌اي با پرتاب يك تكه استخوان دم خودشان را تكان دادند. بله در بين ما هم بودند. عرض كردم سازمان ما يك سازمان باز و علني بود و ما نگذاشتيم اين افراد غالب شوند و چارچوب برنامه‌ها و قطعنامه‌هاي ما نگذاشت اين سگ‌هاي كتك خورده كاري بكنند.نامه: فعاليت‌هاي فرهنگي كنفدراسيون در برابر فعاليت‌هاي صرفاً سياسي آن از چه وزني برخوردار بود؟اتحاديه‌هاي دانشجويي به صرف آكسيون‌هاي سياسي جلسه برگزار نمي‌كردند. در بسياري از شهرها هر هفته يك‌بار جلسه داشتيم و از بين 52 هفته در سال، هر اتحاديه 40 تا 45 جلسه داشت، البته منهاي جلسات فوق‌العاده. اگر ما موضوع اين جلسات را بررسي كنيم فقط بحث‌هاي سياسي مطرح نبوده بلكه بحث‌هاي فرهنگي هم مطرح بوده. مثلاً فلان انجمن به اين نتيجه مي‌رسيد كه در مورد جنبش آزادي بخش ظفار اطلاعات محدود است و چند جلسه در اين مورد برگزار مي‌كرد. اتفاقاً يك نكته‌اي كه كم‌تر به آن توجه شده اين است كه جلسات آكسيون‌هاي سياسي ما بيش‌تر جلسات فوق‌العاده بود. يك خبر از ايران با امكانات ارتباطي محدود مي‌رسيد كه در ايران مي‌خواهند افرادي را به دادگاه نظامي ببرند، يا از آن بدتر اعدام كنند. يك جلسه‌ي فوق‌العاده برگزار مي‌شد. ولي اتفاقاً ما در بيش‌تر جلسات هفتگي به فعاليت‌هاي فرهنگي مي‌پرداختيم. در اوج مساله‌ي آپارتايد آفريقاي جنوبي، بسياري از جلسات انجمن‌ها به اين موضوع اختصاص داشت و بعضي وقت‌ها از غير ايرانيان هم دعوت مي‌كردند كه به جلسه بيايند، به‌طور مثال از خبرنگاري كه به آفريقاي جنوبي رفته بود.نامه: پس جنبه‌ي غالب فعاليت‌هاي كنفدراسيون فعاليت‌هاي فرهنگي - سياسي بود تا فعاليت‌هاي صرفاً سياسي.من مي‌خواهم اين جمله‌ي شما را به نوع ديگري بيان كنم. با تشديد خفقان در ايران فعاليت‌هاي سياسي كنفدراسيون حالت غالب را در زندگي كنفدراسيون پيدا كرد. اين بدان معنا نيست كه كنفدراسيون از فعاليت‌هاي فرهنگي‌اش دست برداشته باشد. مي‌توانيد بگوييد فعاليت‌هاي صنفي و فرهنگي كنفدراسيون به علت تحميل مسايل كم‌تر شد ولي در آن مورد هم خود كنفدراسيون نبود كه اين كار را كرد بلكه تشديد مسايل ايران و مسايل بين‌المللي موجب آن شد.نامه: ما همواره هنرمنداني داشته‌ايم كه رژيم‌هاي مستبد مي‌خواسته‌اند فراموش شوند. آيا كنفدراسيون به غير از فعاليت‌هاي دفاعي در مورد هنرمندان زنداني، يك فيلم معترض يا يك كتاب سانسور شده را در سطح بين‌المللي حمايت كرد؟من ريشه‌ي پرسشتان را خيلي دقيق متوجه مي‌شوم، ولي واقعيت اين است كه امكانات ارتباطي ما محدود بود. در يكي دو سال پاياني عمر رژيم بود كه احمد شاملو به لندن آمد و عباس جوانمرد به اروپا آمد و ما با ايشان ارتباطاتي برقرار كرديم و الان دركش مشكل است كه ما از طريق اين افراد فهميديدم در ايران چه خبر است. اين كوتاهي ما نبود. ما در همان شرايط برخي اشعار سعيد سلطانپور را كه زنداني بود چاپ كرديم، ولي اطلاعات بعدي را نداشتيم. شرايط دشواري بود. نه اينترنتي بود و نه حتي تلكسي، مسافري از وضعيت سلطانپور ما را خبردار مي‌كرد و دوشعر او را هم اتفاقي در اختيار داشت كه ما چاپ مي‌كرديم و مساله را تا همان حدي كه مي‌دانستيم مي‌گفتيم. چارچوب فرهنگي ما به ما حكم مي‌كرد كه بايد اين كار را انجام دهيم ولي نتيجه‌اي كه مي‌گرفتيم نسبت به فعاليتي كه مي‌كرديم محدود بود، مثلاًٌ با فردي كه فعال نبود صحبت كرديم و گفتيم: غلامحسين ساعدي را آزاد كرده‌اند، برو و با او صحبت كن. ساعدي هم چيزهايي در اختيار ما گذاشت كه بلافاصله آن‌ها را منتشر كرديم. امكاناتمان محدود بود ولي در حدي كه مي‌شنيديم، يا چيزي در اختيار داشتيم كار مي‌كرديم. زماني كه حتي امكانات راديويي نداشتيم وقتي شنيديم حسين عليزاده در جشنواره‌ي شيراز، سواركاران را اجرا كرده است، آن را با همه‌ي امكانات معرفي كرديم. عليزاده را آن موقع به سربازي برده بودند، ما با نوارهايي پر از خِش‌وخِش به همه گفتيم يك چنين هنرمندي پيدا شده است كه فرح ديبا شب مي‌خواسته او را به مهماني خودش ببرد و اين جوان گفته است كه مگر من مطربم؟ من كنسرت دارم و او اگر مي‌خواهد، بيايد و بنشيند. اين‌ها را ما مي‌شنيديم و منعكس هم مي‌كرديم. نمي‌خواهم بگويم آن چيزي را كه در دل داشتيم و ايده‌آلمان بود توانستيم انجام دهيم، ولي در عين حال مي‌گويم كه كوتاهي هم نمي‌كرديم.نامه: تامين منابع مالي كنفدراسيون به چه صورت بود آيا از جايي كمك مالي دريافت مي‌كرديد؟مساله‌ي مالي كنفدراسيون جدا از تفكر فعاليت و دبيران كنفدراسيون نبود. كنفدراسيون اگر مصوباتي مي‌گذاشت براي بخش مالي آن به هيچ‌وجه تصميم نمي‌گرفت. اول مصوبات را كه جان اين مجموعه بود تصويب مي‌كرد و بعد در مورد مساله‌ي مالي سبك - سنگين مي‌كرد كدام نسبت به ديگري تقدم دارد. در ضمن دبيران كنفدراسيون حقوق بگير نبودند و اين يكي از نكات اساسي قضيه است. در نهايت بخشي از هزينه‌هاي سفر دبيران يا فعالين را كه بايد به مسافرت مي‌رفتند، پرداخت مي‌كرد. كنفدراسيون در بخش فرهنگي، برگزاري جشن‌ها و اعياد مختلف ملي را تصويب كرده بود كه بيش از 80 درصد درآمد آن‌ها بايد به صندوق مالي كنفدراسيون پرداخت مي‌شد. برنامه‌ي عيد نوروز يكي از منابع درآمد بزرگ مالي كنفدراسيون بود. اين برنامه بليط ورودي نداشت بلكه اعضاي كنفدراسيون با به كار گرفتن ابتكارات محلي درآمدهايي را كسب مي‌كردند و شركت كنندگان بسياري هم در اين مراسم شركت مي‌كردند. بايد در نظر بگيريم ايام عيد مصادف بود با 21 مارچ و اين كنفدراسيون بود كه عيد نوروز را به جهانيان معرفي كرد. از دو سه هفته قبل، دوستان خارجي ما از كشورهاي مختلف مراجعه مي‌كردند و مي‌پرسيدند كه مراسم چه روزي برگزار مي‌شود؟ چون بچه‌ها سعي مي‌كردند مراسم حتماً روز شنبه باشد كه شركت كننده‌ي بيش‌تري داشته باشد. اين نشان مي‌داد كه 21 مارچ به‌نوعي در بين خارجي‌ها ثبت شده و در اين ايام در بسياري از شهرها حضور شركت كنندگان خارجي هم وسيع بود و علاقه‌مند شده بودند. منبع ديگر حق عضويتي بود كه اعضاي اتحاديه‌هاي دانشجويي پرداخت مي‌كردند و بسيار هم محدود بود. منبع سوم براي برگزاري آلكسيون‌هاي دفاعي بود و در مواقع حاد اگر كنفدراسيون به مشكل مالي برمي‌خورد از سازمان‌هاي محلي به‌خصوص در آلمان كه امكان كار وجود داشت مي‌خواست كه مطابق يك روز كار خودشان را به كنفدراسيون كمك كنند. انتشارات كنفدراسيون هم معمولاً به فروش مي‌رسيد. اگر چه ما هميشه با چاپخانه‌ها مشكل مالي داشتيم، ولي هيچ نويسنده‌اي در كنفدراسيون نبود كه مقاله‌اي براي نامه‌ي پارسي، 16 آذر يا پيمان بنويسد و تقاضاي يك سنت يا يك فنيك بكند. اصلاً يك چنين چيزي در مخيله‌ي هيچ كس جاي نمي‌گرفت.نامه: اين جشن‌ها چه‌گونه منبع درآمد محسوب مي‌شد وقتي حتي وروديه نمي‌گرفتند؟مثلاًٌ اگر قيمت يك غذا دو مارك تمام مي‌شد، ده مارك فروخته مي‌شد. البته با اطلاع خريدار، چون همه مي‌دانستند يكي از منابع مالي كنفدراسيون است. نشريات فروخته مي‌شد. بسياري از افراد به ميل خودشان از صنايع‌دستي ايران به‌عنوان كمك به كنفدراسيون عرضه مي‌كردند. يكي از ظرافت‌هاي كار ما اين بود كه از دانشگاه مي‌خواستيم سالن آمفي‌تئاتر را كه قيمت بالايي داشت و بايد پول آب و برق و پرسنل خدماتي آن را هم پرداخت مي‌كرديم به‌عنوان كار فرهنگي 21 مارچ در اختيار ما بگذارد و براي دانشگاه خيلي بديهي بود كه سالن را مجاني در اختيار ما بگذارد. در يكي از اعياد، يك گروه هنري خيلي خوب ايراني از ايتاليا كه هم گروه موسيقي بود و هم گروه رقص و آواز ملي داوطلب شد كه با ما همكاري كند. ما هزينه‌ي سفر ايشان را پذيرفتيم و حتي آن را محاسبه كرديم، ولي هيچ‌كدام از اين افراد با اين‌كه يكي دو نفر از آن‌ها در گروه ايراني رم و يا گروه ايراني فلورانسي بودند، پولي نخواستند. يعني زماني كه كنفدراسيون از كسي كمك مي‌خواست افراد با گذشت كامل و علاقه‌ي بسيار زياد همكاري مي‌كردند. صرفه‌جويي هم در كنفدراسيون به‌شدت رواج داشت. بگذاريد از مساله‌ي نشريات مثال بزنم، اولاً تايپ نشريه مجاني بود. آدم‌هاي حرفه‌اي اين كار را انجام نمي‌دادند بلكه بچه‌هاي خودمان اين كار را مي‌كردند، حتي بچه‌هايي كه عضو اتحاديه نبودند. ما در چندين شماره توانستيم هزينه را از اين هم پايين‌تر بياوريم، مثلاً با حراج كاغذ؛ و شماره‌ي بعد را رسانديم به يك مارك ولي در هرحال آن را ده مارك مي‌فروختيم.نامه: شما به‌صورت ثابت حق عضويت هم داشتيد؟بله! در يك سري از شهرها داشتيم. البته حق عضويت محلي در برخي از شهرها اجباري نبود. كنگره‌ي كنفدراسيون مصوبه‌اي داشت بر اين مبنا كه قبل از كنگره فلان انجمن اعلام كرد ما پنجاه عضو داريم و برمبناي پنجاه نفر يك نماينده به كنگره فرستاده بود، اين نماينده بايد در ازاي پنجاه نفر عضوش مبلغ معيني بابت حق عضويت به كنفدراسيون مي‌پرداخت. ولي هيچ‌وقت كنفدراسيون در كارهاي محلي دخالت نمي‌كرد. حق عضويت محلي اجباري نبود ولي حق عضويت براي شركت در كنگره‌ها مصوبه‌ي كنگره بود.نامه: عضويت نگيرند؟بله! مثلا در شهرما حق عضويت گرفته نمي‌شد ولي پيك‌نيك‌هايي برگزار مي‌كرديم مثل جشن سده كه خيلي‌ها مي‌آمدند؛ خارجي‌ها هم مي‌آمدند و اين خود يك منبع درآمدي براي هزينه‌هاي شهري بود. هيچ وقت كنفدراسيون نمي‌پرسيد شما از اين پيك‌نيك چه درآمدي داشتيد، اصلاً به آن‌ها ربطي نداشت.

Monday, January 10, 2005

رويكردی تاريخی به جنبش دانشجويی ايران


Jan 07, 05 6:46 pm
رويكردی تاريخی به جنبش دانشجويی ايران
مجيد حاجی‌بابايی
جمعه ١٨ دی ١٣٨٣١- مقدمه و طرح مساله «رويكرد تاريخی» كليد واژه اصلی اين گفتار است. در ذهن اكثر ما مراد از تاريخ، نوعی تاريخ نگاری يا نقل روايت‌های تاريخی است، اما وقتی من سخن از رويكرد (Approach ـ رهيافت) تاريخی به ميان می‌آورم هرگز به نقل و روايت صرف پديده‌های رخ داده در طول زمان از گذشته تا اكنون نظر ندارم، به همين دليل كمتر به نقل وقايع تكيه می‌كنم، فی المثل وقايع تاريخی جنبش دانشجويی ايران، مانند اعتصاب دانشجويان در سال ١٣١٤ به فاصله اندكی بعد از گشايش دانشگاه تهران، در جای خود ارزشمند و شايسته نقل و بررسی است، اما در رويكرد تاريخی تا آنجا به كار ما می‌آيد كه در خدمت يك نگاه پيوسته و كلان به پديده‌های تاريخی و ارتباطی كه بين آنها وجود دارد، باشد. در جريان تاريخ نگاری ما درصدد نقل وقايع هستيم و چندان به پيوستگی و كليت آن توجه نداريم و آنجا كه توجه می‌كنيم نيز نوعی از قانونمندی و پيوستگی حاكم بر پديده‌ها را جستجو نمی‌كنيم بلكه بيشتر خود واقعه برای ما اهميت دارد.اگر به قصد تاريخ‌نگاری به جنبش دانشجويی ايران مراجعه كنيد، بايد سعی شما بر درك و فهم چگونگی رخ‌داد يك پديده باشد، اينكه در اول بهمن ١٣٤٠ نيروهای نظامی چگونه وارد دانشگاه شدند از چه كسی دستور می‌گرفتند چند مجروح يا احتمالاً كشته داشت، چند روز دانشگاه تعطيل شد؟ رييس دانشگاه چه واكنشی از خود نشان داد؟ و... اما اگر بخواهيم «رويكرد تاريخی» به اين ماجرا يا مجراهای مشابه داشته باشيم بايد از ديدگاه و چشم اندازی كلان بدان نگاه كنيم. يعنی بررسی در بستر گفتمانی و اجتماعی خاصی كه بر جامعه ايران حاكم بود. در اينجا گفتمان آزاديخواهی و نيروهای حامل آن در مقابل نيروهای ارتجاعی و مستبد قرار می‌گيرند. بررسی «گفتمانی» و كلان نگر بودن نخستين وجه مميزه «رويكرد تاريخی» از تاريخ نگاری است.٢- تاريخ انديشهدومين وجه مميزه توجه به «تاريخ انديشه» در تحليل پديده‌های تاريخی‌ای كه خصلت فكری و روشنفكری دارند، است. «تاريخ انديشه» رشته جديدی است كه متاسفانه روش آن در جامعه ما در تحليل‌های تاريخی مورد توجه قرار نگرفته است. به ويژه اگر توجه داشته باشيم كه بسياری از تحولات جامعه ايران در يكصد سال اخير روشنفكرانه و لاجرم از سنخ انديشه‌ای بوده است. «جنبش دانشجويی» ايران نيز صرفاً پديده‌ای اجتماعی نيست مثل هزاران پديده اجتماعی ديگر. «خصلت انديشه‌ای» و وجود تفكر و گفتمان روشنفكرانه در آن كاملاً آشكار است به همين دليل شناخت آن بدون مدد گرفتن از «تاريخ انديشه» و چگونگی شكل‌گيری آن ناقص و ناتمام است. برای اينكه مساله ملموس‌تر باشد من دو پديده را مثال می‌زنم. شما يك «راهپيمايی دانشجويی» را با راهپيمايی ديگری كه توسط چند نفر درصف اتوبوس آغاز می‌شود و به سرعت منطقه وسيعی را در بر می‌گيرد مقايسه كنيد. در دومی شما نمی‌توانيد بگوييد اين اعتراض از خصلت انديشه‌ای برخوردار است بلكه كاملاً اعتراضی است ولی حركت دانشجويی هميشه با جريان روشنفكری، با جريان توليد فكر و انديشه پيوند خورده است. به عبارت ديگر وقتی می‌خواهيم رويكرد تاريخی به جنبش دانشجويی داشته باشيم بايد به فضای فكری و انواع انديشه‌هايی كه در فضای فكری جامعه حاكم بوده نگاه بياندازيم در غير اين صورت به هيچ عنوان نمی‌توانيم تحولات جنبش دانشجويی و حركت‌های آن را درك كنيم. تاكيد می‌كنم بر روی «فضاهای انديشه‌ای» زيرا در اينجا كار زيادی به تاريخ انديشه‌ها نداريم، مثل آنچه كه ما در تاريخ فلسفه می‌خوانيم. عموماً تاريخ‌های فلسفه تاريخ انديشه‌ها هستند از افراد و انديشه های آنان و تاريخ تولد و مرگشان سخن به ميان می‌آيد؛ اما در «تاريخ انديشه» كاملاً روش متفاوت است. يعنی بايد انديشه در بستر اجتماعی و متنی كه توليد شده، آدمهايی كه وجود داشته‌اند و واژگانی كه توليد گشته‌اند، تحليل و تعليل شود. زيرا انديشه به هيچ عنوان انتزاعی نيست و در خلاء نيز شكل نمی‌گيرد. به گونه‌ای كه بتوانيم انديشمند راجدای از محيطش بررسی كنيم، انديشه در كنش ديالكتيكی با محيط (خود انسان‌های ديگر، جامعه، طبيعت، هستی، خدا و...) شكل می‌گيرد. اگر اين مدعا و تحليل را بپذيريم من بايد «جنبش دانشجويی» را با توجه به خصلت انديشه‌ای و چهارچوب‌های مورد نظر اين نوع روش تحليل و بررسی كنيم. پيش از شرح ساير وجوه روش «تاريخ انديشه» اجازه می‌خواهم تا با ارائه نمونه‌ای ملموس و قابل فهم درباره «جنبش دانشجويی ايران» زمينه را برای قرار گرفتن «جنبش دانشجويی» در بطن ساير بحث‌های روش شناسانه فراهم كنم. همه می‌دانيم جنبش دانشجويی و دانشگاهيان ايران نقش مهم و به سزايی در پيدايی دوم خرداد ٧٦ داشت. پرسش اين است كه اين جنبش چگونه ايجاد شد؟ آيا اين جنبش در خلاء به وجود آمد؟ يا اينكه عده‌ای از سران جنبش دانشجويی يا دفتر تحكيم وحدت بر حسب تصادف با سيد محمد خاتمی در كتابخانه‌ ملی ملاقات كردند و او را برای رياست جمهوری مناسب دانستند؟ يا اينكه دانشجويان تحت تأثير فضاهای روشنفكری به اين تصميم و جمعبندی رسيدند. ريشه‌های اين فضای روشنفكری نيز به سالهای ٦٧، ٦٨ و ٦٩ بر می‌گشت كه رضا تهرانی و تيم همراه او در كيهان فرهنگی گرد دكتر عبدالكريم سروش انديشه قبض و بسط تئوريك شريعت را مطرح نمودند. اين تئوری اساس ايدئولوژی دينی حاكم را با چالش مواجه كرد و بعدها اين روش در نشريه كيان ادامه يافت و اولين بار مفاهيمی چون «جامعه مدنی» از طريق اين نشريه عمومی گشت و مطالب آن نقل محافل و اجتماعات دانشجويی گرديد. و دانشجويان در بحث‌ها و مطالب خود از توليدات اين نشريه و متفكران آن به عنوان دست مايه تحليل‌های خودشان بهره می‌بردند. با شكل‌گيری اين فضای روشنفكری زمينه‌های عمل اجتماعی متناسب با آن به وجود می‌آيد. جنبش اجتماعی با اين مبنا و بنيان تئوريك پيوند برقرار می‌كند و تحولی را باعث می‌شود. اين جنبش علی‌الظاهر شبيه ساير جنبش‌ها است افراد دور يك ديگر جمع می‌شوند حركتی را ايجاد می‌كنند اما در باطن از خصلت انديشه‌ای برخوردار است. اگر كسی بخواهد نقش جنبش دانشجويی در تحولات سياسی يك دهه گذشته را بررسی كند چاره‌ای ندارد جز اينكه آن را در بستر گفتمان‌های روشنفكرانه و وضعيت توليد فكر و موقعيت‌های اجتماعی و اقتصادی جامعه مورد توجه قرار دهد. ١-٢- روح زمان حال با اين مطالب وارد بحث «روش شناسی» تاريخ انديشه می‌گردم و به فراخور موضوع جلسه نكاتی را مطرح می‌كنم. اول اينكه بايد توجه داشت اين نوع تاريخنگاری مفاهيم خودش را از سنت هگلی كسب می‌كند. واژه‌هايی چون «روح شناسی» و جهان بينی را اولين بار هگل به مفهوم امروزی آنها به كاربرد، واژگانی كه در «تاريخ انديشه» از اهميت ويژه‌ای برخوردارند. تاريخ نگاران انديشه از واژه «روح زمان» برای بيان شرايط حاكم بر فضای سياسی و اجتماعی جوامع بهره می‌برند و با كمك آن تحولات يك عصر را تا حدودی تجزيه و تحليل می‌كنند. اگر در جامعه ايران نيز بخواهيم روح زمانه (به ويژه فضای روشنفكری) را بشناسيم به نتايج جالبی می‌رسيم. از اوايل دهه ٢٠ تا اوايل دهه ٥٠ روح حاكم بر تاريخ و جامعه يك روح ماركسيستی است. جريان چپ برفضای روشنفكری ايران سايه افكنده است و همين باعث می‌شود جريان‌های دانشجويی عمدتاً چيگرا و كمونيستی باشند. اين دقيقاً به معنای روح حاكم بر جامعه است. ولی اين انديشه كه روح حاكم و جهان بينی نقش آفرين است از دو سو مورد هجوم قرار گرفته است. نخست از سوی ماركسيست‌ها، زيرا آنها اعتقاد به نقش روح و جهان بينی در پيدايی انديشه‌ها ندارند، بلكه بيشتر برای ساختارهای طبقاتی اصالت قائلند. دوستانی كه تاريخ خوانده‌اند، حتماً با كتاب‌های نويسندگان شوروی سابق درباره ايران برخورد كرده‌اند. آنها همه چيز را طبقاتی تحليل می‌كنند زيرا ساختار ذهنی و تحليلی آنها چنين ايجاب می‌كند. ‌تا جايی كه دياكونف مستشرق اهل شوروی در كتاب تاريخ ماد از عصر برده داری در تاريخ ايران سخن می‌گويد. در اين نگاه شكل‌گيری انديشه‌ها حاصل كشمكشها و تضادهای طبقاتی است. ماركس نيز دقيقاً تحليلی اقتصادی و اجتماعی مبتنی بر تضاد طبقاتی از انديشه ارائه می‌دهد و اصولاً يكی از دلايلی كه ماركس «ايدئولوژی» را مذموم می دانست، نقش «طبقه بورژوا» در شكل‌گيری آن بود، طبقه بورژوا به دليل هژمونی و تسلط خود «ايده» را توليد می‌كرد و نوعی آگاهی كاذب يا همان ايدئولوژی را در درون جامعه بسط می داد و بر پرولتار يا سيطره می‌يافت و آن را در زير يوغ خود می‌گرفت. بر اين مبنا ماركس معتقد بود برای شناخت ايده بايد از بحث طبقاتی شروع كنيم و ببينيم كدام خصلت طبقاتی و اقتصادی باعث پيدايی انديشه شده است. البته خود اين تفكر باعث بوجود آمدن «جامعه شناسی معرفت» گرديد كه در جای خود در تاريخ نگاری انديشه و رويكرد تاريخی مورد استفاده قرار می‌گيرد ولی در اينجا مراد مخالفت چپ گرايان با مفهوم جهان بينی و روح حاكم بر جامعه مستقل از شرايط طبقاتی و اقتصادی جامعه است. گروه دوم كه مخالفند تخصص گرايان هستند. آنها معتقدند اين رشته هنوز به اندازه كافی تخصصی نشده است، آنها قائل به ذره‌گرايی هستند و از اينكه از تخصصها و جريان های مختلف استفاده شود ناراضی‌اند. از نظر آنها تاريخ انديشه‌ها، قابل قبول است، اما تاريخ انديشه را نمی‌پذيرند. ٢-٢- فضای فكری نكته دومی كه در روش‌شناسی تاريخ انديشه بايد به آن توجه داشت فضای فكری است. اگر به اين موضوع توجه نكنيم تحليل ما از پديده‌های تاريخی كه با انديشه ما پيوند دارند نارسا و ناكارآمد خواهد بود. برای مثال اگر در اعصار گذشته اعتقاد به جادو و جادوگری در ميان مردم رواج داشته ، برای ايشان مفهومی كاملا عينی بوده است. اگر با ادبيات و علم امروز درباره قرون وسطی سخن بگوييم نامفهوم و غير قابل درك است ولی اگر فضای فكری حاكم بر آن دوران را بفهميد معناداری اين مفاهيم را درك می كنيد. چون نگاهی كه آنها به كاينات و هستی داشتند مستلزم اين بود كه پديده ای به نام جادو را به رسميت شناسند، اما بعدها وقتی علوم تحصلی (پوزيتيو) رشد يافت نگاه آدميان به هستی دچار دگرگونی شد. هنگامی كه نگاه انسان به هستی متفاوت شد طبيعی است كه بسياری از مفاهيم و واژه‌ها كاركرد خودشان را از دست می‌دهند و به جای آنها مفاهيم و واژه‌های جديد توليد می‌شوند. در جامعه ما هم شما چنين مسائلی را می‌بينيد زمانی بود كه برای ما دربزرگ‌ها و پدربزرگ‌های ما و گذشتگان دورتر يكسری از باورها جنبه عينی و معناداری داشت، پديده‌هايی مانند جن را به خوبی درك می‌كردند اما رشد زندگی شهرنشينی و صنعت آرام آرام الزامات ويژه خود را پديد می‌آورد و نوع زيست و تفكرات را نيز عوض می‌كند. در اينجا قضای فكری در هر دوران از اهميت ويژه‌ای برای درك تحولات برخوردار است. ٣-٢- كانون علايق فكری نكته سوم، كانون‌های علائق فكری است. به اين معنا كه شما ببينيد چه موضوعی در هر دوره‌ای ايجاد انگيزه كرده است. برای نمونه اگر امروز بعضی از كتاب‌هايی كه در دهه ٣٠ و ٤٠ خورشيدی منتشر می‌شد را چاپ كنند بسياری توجهی به آن نمی‌كنند مگر كسانی كه به صورت تخصصی دنبال جريان شناسی و تحليل تحولات هستند. نوع كتاب‌هايی كه مطالعه می‌شود يكی از نشانه‌های خوب برای شناخت علائق فكری است. از نموهه‌های نزديك به خودمان نيز چاپ كتاب مدافعات فعالان سياسی در دادگاه است. اگر الان دفاعيات عبدالله نوری منتشر شود برخورد جامعه با آن كاملا متفاوت از دورانی است كه دادگاه در حال برگزار شدن بود، كتاب در عرض سه ماه به چاپ بيست و پنجم رسيد. جامعه‌ای كه تيراژ كتاب آن ١٥٠٠ نسخه است و يك سال و حتی چند سال طول می‌كشد تا همين اندك فروخته شود. يا زمانی كه دادگاه كرباسچی شهردار اسبق تهران در حال برگزاری بود كتاب «جامعه شناسی نخبه كشی» منتشر شد و مورد استقبال وسيع قرار گرفت ، ترديد نيست اگر آن كتاب در شرايط ديگری چاپ می‌شد هرگز نمی توانست جريان سازی كند و مثل بسياری از كتاب‌های ديگر سالها طول می‌كشيد تا به چاپ دوم برسد. كتاب‌های شريعتی نيز يك زمانی در جامعه از چنين اقبال شتابانی برخوردار بود. اما امروز چنين نيست، اين نشان دهنده تحول در فضای فكری و علائق فكری مردم است، الان مردم نكات جديدتری می‌خواهند. به همين ترتيب چنبش‌هايی كه در پيوند با اين علائق فكری نيز ايجاد می‌شوند كاملا متفاوتند و اين تفاوت را شما به خوبی در جنبش دانشجويی و نسل جوان می‌بينيد. اگر شما می‌بينيد كه يك روز جوان‌ها و دانشجويان به راحتی حاضرند اسلحه به دست بگيرند و چريك شوند و مبارزه كنند دقيقا با كانون های علائق فكری مرتبط است. اگر كتابهايی را كه در آن دوران منتشر می‌شد بررسی كنيم می‌بينيم كه بسياری از آنها دستورالعمل مبارزه چريكی و چگونگی زندگی چريك است. پس بايد در تحليل جنبش‌های اجتماعی كه منبعث از تحولات انديشه‌ای هستند مساله علائق فكری به عنوان بخشی از روش‌شناسی تاريخ انديشه مورد توجه قرار گيرد. ٤-٢- وازگان ونمادهانكته چهارم توجه به واژگان و نمادها و تغييراتی است كه در آنها صورت می‌گيرد. واژگانی كه در هر دوره‌ای به كار می‌رود كليد مهمی در درك تحولات آن دوره است. اگر از امروز خود جدا شويم به دهه‌ی ٤٠ و ٥٠ برگرديم و كنار دانشجويان دانشگاه تهران يا تربيت معلم قرار گيريم آنجا دانشجوی سياسی و مبارز، چريك است. و واژگانی چون مد لباس و آسايش خود و زيست بهتر از بار معنايی به شدت منفی‌ای برخوردار است. ادبيات و واژگان توليدی در فضای انقلابی، راديكال و چپ مورد استفاده قرار می‌گيرد. به همين دليل وقتی مسلمانها نيز وارد عرصه مبارزه می‌شوند چاره‌ای ندارند كه اين واژگان را به استخدام خودشان در آورند. چاره‌ای ندارند جز اينكه بگويند نسبت سوسياليسم و اسلام چيست؟ و سوسياليست‌های خداپرست را ايجاد كنند. دانشجويان بسياری در دانشگاه می‌گفتند علاوه بر آنكه نماز می‌خوانيم اهل مبارزه نيز هستيم به جامعه ‌بی طبقه توحيدی معتقديم. اين تغيير و تحولات و بار معنايی واژگان فقط از طريق تاريخ انديشه دقيقا برای خواننده و پژوهشگر ملموس و معنادار می‌شود. اينكه چرا بايد چنين افكاری به وجود آيد يا چنين واژگانی توليد شود؟ چرا تا قبل از اين كسی از جامعه بی‌طبقه توحيدی سخن نمی‌گفت؟ در عصر مشروطه چنين واژه‌ای نبود، اما وقتی ادبيات چپ و ماركسيستی گسترش پيدا می كند اين واژگان نيز پديد می‌آيد. زيرا مبارزه برای رسيدن به جامعه بی‌طبقه، جامعه‌ای كه همه برابرند غالب است. برابری بر آزادی به خصوص آزاديهای فردی و زيست بهتر تقدم می‌يابد. در اين جريان اجتماعی در كنار واژگان نمادهای ايجاد شده نيز از خصلتی ايثار گرانه برخوردارند نمادها كسانی هستند كه در مقابل رژيم ايستادگی كرده و خون خويش را برای برابری و رهايی فدا می‌كنند. ميزان سرودهای حماسی و انقلابی سروده شده در اين دوران در تاريخ ايران بی‌نظير است. گروههای سياسی سعی می‌كنند هر چه بيشتر خود را مبارز نشان دهند واژگانی كه به استخدام می‌گيرند و نمادهايی كه پديد می‌آورند ميزان خلوص آنها را نشان می‌دهد. هر گروهی سعی می‌كند برای خودش كشته بيشتری شمارش كند و اصولا اعتبار جريانها قبل از اينكه متكی بر استدلالشان باشد بر تعداد شهدا و سبك ادبياتشان وابسته بود. توجه به اين مطلب نيز می‌تواند در رويكرد تاريخی به جنبش‌های از سنخ انديشه حائز اهميت باشد. ٥-٢- روش معرفتی متداولنكته پنجم توجه به روش‌های معرفتی متداول است. در گذشته طبيعيات ارسطو توجيه عقلانی داشت و مورد پذيرش واقع می‌گشت هر چند ما امروز آن را غلط بدانيم يا مدتها تا قبل از گاليله كيهان شناسی بطلميوس به عنوان علم توجيه پذير قابل قبول می‌نمود و مجموعه اينها مدل‌های معرفتی دوران خود را شكل می‌دادند. اما در قرن نوزدهم پوزيتوسيم به عنوان جريان اصلی معرفت شناسی ساير وجوه شناخت را به حاشيه راند به خصوص در مقابل علوم انسانی به شدت ايستادگی نمود؛ از دل اين نوع روش معرفتی طبيعی است كه انديشه‌های مشخصی ظهور می‌كند و در چالش با آن تفكرات نوينی پديد می‌آيد. در تاريخ انديشه می‌بايست به روش‌های معرفتی و تاثير و تاثر آنها به دقت توجه نمود. ٦-٢- تصورات انسانی در ذيل روش های معرفتی نكته ششمی نيز خودنمايی می‌كند و آن تصوری است كه از خدا، طبيعت و انسان در جامعه به عنوان نگرشی در كنار ساير نگرش‌ها وجود دارد. اين تصورات به شدت زندگی اجتماعی بشر را تحت تاثير قرار می‌دهد. زمانی كه تصوری كه از خدا وجود دارد بر اساس تقسيم بندی كلاسيك طبيعت و ما بعد الطبيعه است زندگی و روش و منش آدميان اقتضاتات خاص خود را دارد. اما وقتی در آن خلل و تغييری ايجاد شود دگرگونی‌های جدی‌ای حادث می‌شود. اگر بخواهم نمونه جديدی از اين تغيير نگرش را نشان دهم، «آراء دان كيوپيت » كشيش بحث برانگيز انگليسی است كه آراء نوين خود را در قالب كتاب دريای ايمان منتشر نموده است. خوشبختانه اين كتاب در ايران اجازه چاپ يافته است. كيوپيت در اين كتاب در مقابل تقسيم بندی دوگانه طبيعت و ما بعد الطبيعه مساله ناواقع‌گرايی را مطرح می‌كند و می‌گويد خدا در بطن و متن جامعه است نوعی انديشه بوديسمی را مطرح و وارد الهيات مسيحی می‌كند. كافی است به تغيير مهمی كه اين نوع نگرش می‌تواند در هستی انسان پديد آورد توجه كنيد تا بزرگی اين كار و رويكرد را درك نماييد. درباره طبيعت نيز چنين است تا هنگامی كه انسان از طبيعت هراس داشت از پديده‌هايی چون، سيل، زلزله، آتشفشان و... در هراس بود، توانايی غلبه بر آنها را در خويش نمی‌ديد و آن را به پديده‌های ما بعد الطبيعه احاله می‌داد. اما وقتی نگرش انسان درباره طبيعت دچار دگرديسی و دگرگونی شد آدميان به راحتی بر طبيعت غلبه پيدا كردند و آماده شدند تا انديشه‌های خود را فراتر از فضاهای طبيعی گسترش دهند و به راحتی بر طبيعت چيره شدند. درباره انسان و جامعه نيز وضعيت به همين ترتيب است. پس بررسی اين نوع تغيير نگرش و نقش آنها در تحولات فكری و انديشه‌ای نيز نكته‌ای در خور اهميت است. ٣- روش كاربست چارچوب تحليل حالا اگر يكبار ديگر با لحاظ كردن اين نكات به بحث در خصوص انديشه و تفكر بپردازيد، ديگر برايتان امری مجرد و انتزاعی نيست و انديشه صرفا با انديشمندان شناخته نمی‌شود مساله‌ای كه درجامعه ما به شدت رواج دارد. اگر به آنچه امروز تحت عنوان تاريخ تحولات فكری و اجتماعی تدريس می‌شود نگاهی بياندازيد، می‌بينيد از تاريخ تولد و نظرات متفكران درباره خدا و هستی به صورت مجرد سخن می‌گويند ولی اينكه اين انديشه در چه بستر اجتماعی به وجود می‌آيد از چه واژگان مشتركی در آن عصر بهره برده و چه اتفاقاتی رخ داده تا چنين متفكری ظهور كند كمتر سخن به ميان می‌آيد. هر متفكری بر عصر خودش تاثير می‌گذارد ولی از عصر و زمانه خودش هم تاثير می‌پذيرد جنبش‌های منبعث از اين انديشه ها نيز تمام خصوصيات پويايی و ديالكتيك آنها را دارند و شناخت آنها بدون شناخت تاريخ انديشه امری جزيی و كوتاه‌نگر است. رويكرد تاريخ به جنبش‌های اجتماعی انديشه‌ای متكی بر شناخت روش تاريخ نگاری انديشه و كاربست آن در تحليل جنبش‌ها است. در اين رويكرد ما می‌توانيم از محدوديت‌ها و توانايی‌های جنبش‌ها و نقاط ضعف و آسيب پذير آنها سخن به ميان آوريم و با مطالعه تطبيقی راهشگايی و گره‌گشايی برای مسيرهای در پيش رو داشته باشيم. آنچه تا اينجا درباره رويكرد تاريخی گفتيم ناظر به دو مفهوم كلان نگری و بهره برداری از تاريخ نگاری انديشه و البته جامعه شناسی معرفت بود، اما اين به هيچ عنوان به معنای ناديده گرفتن تاريخ نگاری وقايع و رخدادها نيست، زيرا فرد تحليل‌گر چاره‌ای ندارد جز اينكه به داده‌های خام تاريخ نگاران و منابع مكتوب و غير مكتوب به يادگار مانده جهت نظام مند كردن آنها استفاده كند. رويكرد تاريخی تلفيقی از اين سه منبع و روش در ذهينت فرد تحليل‌گر است. و شايد سخت‌ترين بخش كار در اين مرحله همينجا باشد و بيشترين اختلاف نظر و تفاوت ديدگاهها در اين مرحله صورت می‌گيرد، جايی كه فرد با برقراری ارتباط با اين فاكتورها جمع‌بندی و تحليل خود را ارائه می‌كند. به نظر می‌رسد اكنون می‌توانيم رويكرد تاريخی به جنبش دانشجويی ايران را درك كنيم و تحليل‌های مشخص خود را ارائه نماييم. ما اكنون به يك روش تحليل مجهزيم و با آن می‌توانيم از زوايای مختلف اين جنبش يا جنبش‌های مشابه را بازخوانی كنيم. اما مايلم در اينجا فقط برای نمونه و روش كاربست اين شيوه تحليلی فرازها از جنبش دانشجويی ايران را مورد بررسی قرار دهم زيرا دوستان با بازخوانی مجددی كه از جنبش دانشجويی ايران خواهند داشت قطعاً به نكات بديع و قابل كامل تری برخورد خواهند كرد. اين فراز ها در سه قسمت تاثير فضای بين‌المللی و چپ، گسترش مبارزات مذهبی و مشی چريكی قابل رديابی است. ١-٣- فضای بين‌المللی و چپ يكی از مهمترين نكاتی كه بايد به آن توجه كنيم پيوند جريان های روشنفكری ايران كه جنبش دانشجويی نيز يكی از آنهاست با فضای بين‌المللی است. شايد جنبش دانشجويی نخستين جريان انديشه‌ای تاريخ ايران باشد كه تا اين اندازه تحت تاثير فضای بين‌المللی بوده است. از ابتدا يعنی از دوران ما قبل مشروطه (دوره ناصری) اگر نگاهی به اعزام محصلين داشته باشيم می‌بينيم به نوعی با گفتمان مسلط جهانی پيوند داشته‌اند. نمی‌شود جنبش دانشجويی و تاريخ نگاری انديشه معاصر را بررسی كرد مگر اينگه فضای بين‌المللی هر عصر و دوره‌ای شناخته شود. عموم روشنفكران ايران و محصلين ايرانی در قرن ١٩ و اوايل قرن بيستم مدافع انديشه ترقی بودند، دكتر فريدون آدميت در كتاب «انديشه ترقی» به خوبی اين واقعيت را اثبات نموده و پيوند آن با انديشه ترقی قرون ١٨ و ١٩ را نشان داده است. روشنفكران در پيوند با اين فضا نسخه‌هايی برای ترقی و پيشرفت ايران می‌پيچيدند و حتی در يك مقطعی ناصرالدين شاه را هم تحت تاثير خودشان قرار دادند و وی درخواست نمود تا انديشمندان راهنمايی‌های خود را در قالب رسائلی برای توسعه و پيشرفت ايران بنگارند. در زمان شكل‌گيری دانشگاه تهران در سال ١٣١٣ كه برای نخستين بار دانشگاه به صورت رسمی در ايران افتتاح و جنبش دانشجويی جنبه عينی تری به خود می‌گيرد همين پيوند قابل پی‌گيری و شناسايی است. به فاصله سه سال بعد از گشايش دانشگاه تهران در سال ١٣١٦ ، ٥٣ نفر را رژيم دستگير كرد كه مشهورترين آنها دكتر تقی‌ ارانی استاد ٣٦ ساله دانشكده فنی دانشگاه تهران بود. اين افراد متهم به فعاليت كمونيستی و تبليغ مرام اشتراكی بودند. ٤٨ نفر از آنها محاكمه شده و ٥ نفر آزاد گرديدند. از اين ٤٨ نفر ١٣ نفر آنان دانشجوی دانشگاه تهران بودند و ما بقی نيز اكثريت از تحصيلكردگان دانشگاههای ايران يا خارج كشور بودند. اين افراد نيز تحت تاثير جريان‌های بين‌المللی به اين سمت و سو كشيده شدند. آبراهاميان درباره ارانی می‌نويسد: ارانی طی سالهای اقامت در آلمان آثار ماركس، انگلس، كائوتسكی و لنين را با دقت و اشتياق مطالعه كرد. به جنبشهای چپ اروپايی بسيار علاقه مند شد و با روزنامه‌ی پيكار همكاری كرد. وی هنگام بازگشت به ايران، ماركسيستی آگاه و سوسياليستی معتقد بود، گر چه عضو فرقه كمونيست نبود. ارانی زمان تدريس در دانشگاه تهران گروههای مباحثه دانشجويی تشكيل داد و با همكاران قديمی خود كه از اروپا بازگشته بودند، مجله تئوريك دنيا را منتشر كرد (ايران بين دو انقلاب ، ص ١٩٥). آرانی در اين مسير تنها نبود بلكه فضای روشنفكری از گفتمان چپ سيراب می‌شد و اصولا جهان به قطب امپرياليسم و مبارزان با آن كه خواهان برابری و عدالت بودند، تقسيم می‌شد. بسياری از روشنفكران ايران و به تبع آن جريان دانشجويی برای ايجاد تغيير و تحول به انديشه مسلط پيوند خوردند و بسياری از تحولات در ربط با اين فضای بين‌المللی معنا پيدا می‌كند. ٢-٣- مبارزات مذهبی اما رفته رفته از سال ١٣٤٠ ش گفتمان مذهبی نيز در جامعه و دانشگاه رشد پيدا می‌كند. آيا اين پرسش برايتان پيش آمده كه چرا گفتمان مذهبی از سال ٤٠ آرام آرام وارد جامعه ما شد و انديشه استفاده از مذهب به عنوان يك ايدئولوژی اين همه مورد توجه قرار گرفت تا جايی كه از درون حوزه علميه قم آيت ا... خمينی حركت سياسی جديدی را شروع می‌كند و بعدها با نوشتن كتاب «ولايت فقيه» حركت منسجمی را در درون مجموعه نيروهای اسلامی ايجاد می‌كند؟ و چرا در درون دانشگاه اين انديشه به عنوان رقيبی جدی در كنار جنبش چپ قرار می‌گيرد؟ پرسش‌هايی از اين دست كه: اين جريان مذهبی چگونه به وجود آمد؟ از چه ويژگی‌ها و مميزاتی برخوردار است؟ و چه عواملی باعث می‌شود تا در درون دانشگاه با اين سرعت جای خود را باز كند و اصولا به عنوان انديشه ای مبارز و پيشرو در چالش با حكومت شناخته شود؟ آيا همه اين‌ها در درون دين نهفته است؟ اگر در درون دين بود ، چرا قبل از آن اين تحولات را نداشتيم؟ چرا اين تفكرات قبل از اين واقعه و عصری كه ما بررسی می‌كنيم، پديد نيامد؟ و پرسش‌هايی مشابه اينها بايد در چارچوب تحليلی ما و رويكرد تاريخی بررسی شود تا به نتايج قانع كننده‌ای دست يابيم. در به وجود آمدن انديشه «اسلام مبارز» چند عامل مهم و اساسی نقش داشته است. نخست، بحث تضادی است كه بين مدرنيته و دين به وجود می‌آيد. از همان ابتدای آشنايی ايرانيان با نوگرايی دسته‌ای از علما معتقد بودند، دست آوردهای مدرنيته عليه دين است يك جريان مقاومت در برابر مدرنيته به وجود آمد و به تبع آن آرام آرام جريانی به نام «بنيادگرايی» شكل گرفت. بر خلاف آنچه كه درباره بنيادگرايی تصور می‌شود، اين جريان پديده‌ای مدرن است نه يك انديشه سلفی يا انديشه مذهبی قديمی. زيرا در ربط با مدرنيسم به وجود آمده است. شما تا قبل از رسوخ مدرنيسم اصلا در جوامع اسلامی بنياد گرايی نمی‌بينيد. سنت گرايان (traditionalist) انسان هايی با ايده و آرمان های محافظه كارانه هستند اما «بنيادگرايی» حالت تهاجمی و نظريه پردازنه در مقابل مدرنيته دارد. وقتی بنيادگرايی در برابر نوگرايی به وجود آمد، زمينه برای نظريه پردازی آن هم ايجاد شد. جالب اين كه اين نظريه پردازی و اين انديشه در ابتدا نه در جامعه شيعی بلكه در درون جامعه سنی به وجود آمد. برای نمونه شما می‌توانيد به انديشه های پيشگامان اين عرصه سيد قطب يا ابوالعلامودودی نگاه كنيد. اينها برای نخستين بار انديشه حكومت دينی با استعانت از انديشه های سياسی مدرن را وارد جهان اسلام نمودند و سازمان معنادار و با برنامه به آن بخشيدند. بعدها در ساير كشورها مثل ايران افرادی چون آيت ا... خمينی و ديگران با توجه به ارتباطاتی كه داشتند از اين نظريات انديشه حكومت دينی و استفاده از مذهب به عنوان عامل مبارزه را اخذ می‌كنند و انديشه مبارزه دينی شيعی به وجود می‌آيد. نكته دوم كه در اين پيدايی اهميت دارد، وجود فضای دو قطبی در قرن گذشته است. وقتی كه كمونيست به عنوان خطری عمده جهان سرمايه داری را تهديد می‌كرد استراتژيت‌های سرمايه داری طرح‌های ايجاد ديوار حايل در مقابل نفوذ كمونيسم را طراحی كردند. در جوامع مسلمان مذهب يكی از مهمترين موانع جدی بود، به همين دليل به شدت دنبال تقويت «بنياد گرايان دينی» در جوامع مذهبی بودند تا بدين وسيله از خطر كونيسم در امان باشند. به همين دليل است كه در ابتدا بن‌لادن و سازمان القاعده ساخته و پرداخته سازمان CIA آمريكا بود. ملاعمر، طالبان و... همه به نوعی وابسته به جريان سرمايه‌داری بودند. اما آنها هرگز فكر نمی‌كردند اين جريان‌ها زمانی بتوانند حكومت تشكيل دهند و حتی فراتر از آن به عنوان تهديدی برای امنيت ملی ايشان مطرح شوند. البته توجه بايد داشت اين استدلال به معنای وابستگی جريان دينی يا بنيادگرايی به سرمايه داری نيست بلكه پيوند اين انديشه با فضای بين‌المللی و تولد آن در مناسبات جهانی را نشان می‌دهد. به عبارتی اين انديشه در خلاء به وجود نيامده بلكه بستر‌های اجتماعی و ملی و بين‌المللی برای آن ايجاد می‌شود. در چنين فضايی است كه در دهه ٤٠ آيت ا... خمينی و بعدها دكتر شريعتی، و... ظهور می‌كنند و با ارائه تحليل‌های انقلابی و ساختار شكن تغييراتی را در فضای گفتمانی دانشگاه ايجاد می‌كنند و جريان مذهبی هم به عنوان جريانی مهم در درون دانشگاه رشد پيدا كرد. اين شيوه تحليل البته ممكن است دارای ايرادهايی باشد اما می‌تواند «چارچوب تحليلی رويكرد تاريخی » به اين پديده را نشان می‌دهد و تا حدودی آن را معنادار نمايد. ٣-٣-مشی چريكی نكته سوم و پايانی كه می‌توان به عنوان نمونه‌ای در اين چارچوب تحليلی وارد كرد، مشی چريكی در اواخر دهه ٤٠ و دهه ٥٠ در ايران است. به خصوص اگر توجه داشته باشيم بيشترين نيروگيری مشی چريكی از درون دانشگاه بود. اين شيوه مبارزه نيز در ديالكتيك با محيط اجتماعی خودش و با محيط بين‌المللی به وجود می‌آيد. محيط اجتماعی آن چگونه است؟ در دهه‌های قبل از مشی چريكی، مبارزه مسالمت آميز و قانونی در اولويت قرار داشت و معنادار بود. نخبگان جامعه اعتقاد به تغيير و تحول تدريجی و اصلاح گرايانه داشتند. اما اين اميد در دو نقطه ضربه خورد. با كودتای ٢٨ مرداد ١٣٣٢ نظام نشان داد كه اصلاح ناپذير است و قصد ندارد در درون خودش تغييراتی را بپذيرد. در ١٥ خرداد ٤٢ نيز رژيم تير خلاص را به هر گونه اميد برای فضای باز سياسی و حركت اصلاح طلبانه زد و اندك منفذهايی كه در دولت امينی به وجود آمده بود را كود كرد. از اين زمان به بعد نظام سياسی دچار انسداد شد. وقتی همه راهها بسته شد، آرام آرام نيروهايی كه می‌توانستند در آن زمان نقش آفرينی كنند كارآيی خود را از دست دادند. جبهه ملی به دليل استراتژی غلطی كه در برابر اصلاحات روبنايی همان انقلاب سفيد شاه و مردم، اتخاذ كرد جايگاه خود را در نزد جوانان راديكال و مبارز دانشگاه از دست داد. آيت ا... خمينی و هواداران مبارز ايشان در كنار نهضت آزادی و جريان‌های چپ به نوعی تنها گزينه‌های مبارز در جامعه باقی ماندند. چپ نيز با انحلال حزب توده و فشارهای وارد بر آن عملا امكان سياست ورزی در درون دانشگاه نداشت، رژيم در ١٥ خرداد ٤٢ با سركوب روحانيت مبارز و قبل از آن با دستگيری اعضای نهضت آزادی هيچ نيروی سياسی قدرتمندی را برای ايجاد چالش در درون كشور، باقی نگذاشت با بسته شدن باب اصلاح‌گری نيم بند رژيم پهلوی آرام آرام انديشه مبارزه چريكی شكل می‌گيرد. كتاب‌هايی كه در اين دوران منتشر می‌شود عموما برگرفته از تجربيات مبارزات چريكی كشورهای آمريكای لاتين و شرق آسياست. فضای بين‌المللی نيز نوعی از مبارزات چريكی را برای ايجاد تحول تجويز می‌كرد، با بسته شدن فضای داخل حركت ها روز به روز تندتر و راديكال تر می‌شد. از دل جبهه ملی نهضت آزادی بيرون آمد و از دل نهضت آزادی سازمان مجاهدين خلق. از درون جريان چپ كه فعاليت علنی و سازمانی را تجويز می‌كرد چريكهای فدايی بوجود می‌آيند و جالب است كه عمده كادرهای اين جريانات از دانشجويان دانشگاه است. بر اين مطالبی كه گفتم البته بسيار بيشتر می‌توان افزود ولی هدف عمده در اين گفتار تدوين يك چارچوب تحليلی در قالب رويكرد تاريخی است. اميدوارم توانسته باشم نشان دهم كه انديشه و جنبش‌های اجتماعی منبعث از آن در چه فضای اجتماعی، اقتصادی و... به وجود می‌آيد و ما چگونه می‌توانيم با تكيه بر اين فضاها و موقعيت‌ها گذشته را تحليل نماييم و با تجربيات گذشته چگونه وضعيتی كه در آن قرار داريم را بفهميم و به خودآگاهی تاريخی دست يابيم تا بتوانيم آينده را بهتر بسازيم. ---------------------پی نوشت ها: * متن فوق تحرير و تنقیح متن پياده شده سخنرانی در دانشگاه تربيت معلم تهران – مورخ ٤ آذر ١٣٨٣ خورشيدی١ – عمده استدلال روش‌شناسی در باره « تاريخ انديشه» و اين رويكرد بر گرفته از كتاب جريان‌های بزرگ در تاريخ انديشه غربی تاليف فرانكلين بومر ترجمه دكتر حسين بشيريه است و سعی شده تا در متن تحولات جامعه ايران به خصوص جنبش دانشجويی مورد استفاده قرار گيرد.

Tuesday, November 30, 2004

یرامون چگونگی تشکیل و فعالیت سازمان دانشجویان پیشگام 2

پیرامون چگونگی تشکیل و فعالیت سازمان دانشجویان پیشگام 2
مصاحبه با رفیق مهدی فتاپورپیرامون چگونگی تشکیل و فعالیت سازمان دانشجویان پیشگامسازمان دانش‌آموزان پیشگام و سازمان جوانان پیشگاممصاحبه کننده: علی صمدبخش دوم: سازمان دانش آموزان پيشگام و سازمان جوانان پيشگام سازمان دانش آموزان پيشگام چه زمانی تاسيس شد و رابطه آن با دانشجويان پيشگام چگونه بود؟اين سازمان در تهران در همان روزهای اول انقلاب تاسيس شد. در روزهای اول انقلاب و تشکيل ستاد سازمان در دانشکده فنی، هر يک از رفقا مسئوليت سازماندهی بخشی از نيروهايی را که به ستاد سازمان مراجعه ميکردند برعهده داشتند. مريم سطوت مسئوليت سازماندهی دانش آموزانی را که به ستاد مراجعه ميکردند بر عهده گرفت. پس از چند هفته آنها طرحی در جهت تشکيل سازمان دانش آموزان پيشگام ارائه دادند. آن طرح درستاد سازمان در خيابان ميکده در جلسه ای با شرکت من و تعدادی از دانش آموزان مورد بررسی قرارگرفته و همانجا تصميم گرفتيم که تاسيس اين سازمان را اعلام کنيم. در تاسيس اين سازمان، دانشجويان پيشگام نقشی نداشتند. سازمان دانش آموزان پيشگام پس از تاسيس، بسرعت گسترش يافت و کميته هايی در محلات و مدارس تشکيل داد. گسترش اين سازمان، ضرورت شرکت کادرهای با تجربه تری را جهت سازماندهی اين نيرو ضروری ساخت و تعدادی از کادرهای سازمان دانشجويان پيشگام که تمايل به فعاليت در اين زمينه داشتند، به اين سازمان پيوسته و مسئولين اين سازمان را شکل دادند. در شهرستانها هم بتدريج اين سازمان برمبنای الگوی تهران تشکيل شد.ساختار تشکيلاتی سازمان دانش آموزان پيشگام چگونه بود؟تشکيلات دانش آموزان پيشگام بر اساس کميته های مدرسه و سپس محلات و مناطق سازمان يافت. مسئولين و بخشی از رده های ميانی اين تشکيلات را نيروهای غير دانش آموز و عمدتا دانشجويان تشکيل ميدادند. چاپ نشريه نبرد دانش آموز و موفقيت اين نشريه در گسترش و نظم اين سازمان تاثير زيادی داشت و بالاخص رابطه سازمان مرکزی و شهرستانها را مضمون ميداد. در ايالات هم سازمانهای دانش آموزان پيشگام بر اساس همين الگو و با همکاری مسئولين اين تشکيلات در تهران شکل گرفت.نشريه نبرد دانش آموز از چه زمانی انتشار يافت و چه مضامينی را منتشر مي‌نمود؟چند ماه پس از شکل گيری سازمان دانش آموزان پيشگام ايده انتشار يک نشريه برای دانش آموزان مطرح شد. اين نشريه مطالبی متنوعتر از ديگر نشريات سازمان منتشر مينمود و تلاش ميکرد که کمتر بيک نشريه خشک حزبی شبيه باشد. در اين نشريه تلاش ميشد که مسايل سياسی و تحليل های سازمان با زبانی ساده که برای دانش آموزان قابل درک باشد تشريح شود. نشريه نبرد دانش آموز با استقبال زيادی مواجه شد و بدليل فرم و مطالب متنوعش توسط دانش آموزانی که سازمان را تاييد نميکردند نيز خوانده ميشد. انتشار اين نشريه پس از ادغام سازمانهای دانش آموزان و دانشجويان پيشگام تا زمان ضربه به سازمان تداوم يافت. مسئوليت اين نشريه باهيبت غفاری و اعضا تحريريه آن اردشير بهتويی و دوتن ديگر که نامهای آنان را فراموش کردم بودند که بعدا به حزب توده ايران و اقليت پيوستند. بعد از انشعاب 16 آذر و جدايی هيبت غفاری، مسئوليت نشريه با اردشير بهتويی بود و مرتضی ميثمی، احمد ثقلينی و پيروز کامور عضو تحريريه نشريه بودند.ديگر سازمانهای مشابه مانند معلمان پيشگام چه رابطه ای با دانشجويان پيشگام داشتند؟معلمان پيشگام با استفاده ار تجربه دانشجويان پيشگام در ستاد سازمان توسط تعدادی از معلمان عضو سازمان شکل گرفت و شکل گيری و فعاليت های آن هيچ رابطه مستقيمی با دانشجويان پيشگام نداشت.سازمان جوانان پيشگام در چه روندی تشکيل شد؟از اواخر سال 58 ضرورت تشکيل سارمان جوانان مطرح بود. پس از بسته شدن دانشگاهها، سازمان دانشجويان پيشگام نميتوانست به شکل سابق به حيات خود ادامه دهد. بخش عمده فعالين اين سازمان به تشکيلات سازمان فداييان منتقل شده و در کميته های محلی اين سازمان سازماندهی شدند. بسته شدن دانشگاهها تشکيل سازمان جوانان پيشگام را تسريع کرد. اين سازمان در اواسط سال 59 از ادغام سازمان دانشجويان و دانش آموزان پيشگام تشکيل شد.ساختار تشکيلاتی اين سازمان چگونه بود؟تشکيلات اين سازمان بر اساس کميته های محلی و مدارس سازمان مييافت. تشکيلات اين سازمان سراسری بود و از تجربيات سازمانهای جوانان احزاب چپ و کمونيست در سازماندهی آن استفاده شده بود. کميته های اين سازمان در تمام سطوح با کميته مشابه سازمان فداييان در رابطه بوده و مسئول کميته محلی سازمان جوانان، عضو کميته محلی مشابه سازمان فداييان بود. مبنا بر اين بود که اين سازمان در تصميم گيری های خود استقلال و کميته های سازمان در تمام سطوح بر فعاليت آن نظارت داشته باشند. انتشار نبرد دانش آموز بعنوان ارگان اين سازمان تداوم يافت. کميسيونهايی نظير تبليغات، کارگران جوان، آموزش و .... در جنب هيات اجرايی و کميته های ايالتی و شهر شکل گرفت که مسئولين آن عضو کميسيون مشابه سازمان بودند. هر ماه جلسه ای با شرکت مسئولين کميسيونها و مسئولين کميته های ايالتی جوانان برگزار ميشد و تصميمات عمومی تشکيلاتی در اين جلسات اتخاذ ميشد.وظيفه کميسيون آموزش چه بود؟کميسيون آموزش از کميسيون های فعال اين سازمان بود که وظيفه آموزش نظری اعضا اين سازمان را عهده دار بود. اين کميسيون برنامه مطالعاتی تعيين نموده بود که سطوح مختلفی را در بر ميگرفت و شامل يک سری کتابهای معين، يکسری تم ها که هر کس ميتوانست کتابهای لازم را در آن زمينه ها يافته و مطالعه کند و تعدادی کتاب پيشنهادی در عرصه های مختلف تحت عنوان مطالعه آزاد بود. تصميم بر اين بود که اردوهای چند روزه تفريحی، آموزشی سازماندهی شود که بدليل ضربات سال 61 عملی نشد. مسئولين اين سازمان چه کسانی بودند؟مسئول اين سازمان مهرداد مينوکده بود واعضا هيات اجراِيی آن مريم سطوت، رضی تابان، محمود پژمان، مرتضی ميثمی و هيبت غفاری بودند. پس از جدايی هيبت غفاری در انشعاب 16 آذر که سردبيری نشريه نبرد دانش آموز را بر عهده داشت، اردشير بهتويی به هيات اجرايی پيوست. کميته رهبری اين سازمان از جمع بزرگتری تشکيل ميشد که رفقای ديگری منجمله احمد ثقلينی، فردوس تاج الدين، حسين جواهری، عليرضا اسکندری و مسئولين ايالتی سازمانهای جوانان ( فرهاد سپهوند و کبری سليمی و ....) عضو آن بودند. من نيز کماکان از طرف رهبری سازمان فداييان مسئوليت نظارت بر فعاليت های اين سازمان را عهده دار بودم.چه درصدی از اعضای سازمان جوانان پيشگام دختر بودند؟من آمار دقيقی در اختيار ندارم ولی فکر ميکنم دختران بيش از40 درصد اعضا اين سازمان را تشکيل ميدادند.چند در صد مسيولين اين سازمان دختر بودند؟ما تصميم گرفته بوديم که بکوشيم 40 درصد مسئولين در تمام رده ها دختر باشند. کميته های اين سازمان معمولا 5 نفره بود و تلاش بعمل ميامد که حداقل دو تن از آنان دختر باشند. قصد داشتیم در رابطه با رهبری سازمان جوانان نیز همان سیاست را پیش ببریم که با شروع ضربات عملی نشد. با وجود در صد پايين زنان مسئول در سازمان ( تنها يک نفر در کميته مرکزی) دو عامل در اجرای اين تصميم بما کمک ميکرد. اولا تعداد زياد دختران فعال اين تشکيلات امکان يافتن افرادی را که توانايی داشته و ديگران به آنان بعنوان مسئول اعتماد کنند، افزايش ميداد و ثانيا هر جا که ما با مشکل مواجه بوديم تعدادی از دختران عضو تشکيلات سازمان را که دارای توان و تجربه بوده و مسئوليت جدی در سازمان نداشتند به تشکيلات جوانان منتقل کرده و در رده مسئولين قرار ميداديم. يکی از وظايف مريم سطوت که مسئوليت تشکيلات اين سازمان را عهده دار بود، در مسافرت ها و سرکشی هايش نظارت بر اين امر بود. در اين زمينه ما نه صد در صد ولی تا حد زيادی موفق بوديم.آيا حوزه ها و جلسات و اجلاسهای سازمان جوانان پيشگام بصورت مختلط برگزار ميشد؟در حوزه های پايه ای که بر اساس مدارس شکل گرفته بود طبيعتا دخترها و پسرها مجزا بودند ولی در ساير موارد جلسات مختلط بود.ارتباط سازمان جوانان پيشگام با ديگر تشکل های جوانان چگونه بود؟در مدارس کميته های جوانان متمايل به سازمان مجاهدين فعال بودند. شکل گيری سازمان جوانان همزمان با دوری سياست سازمان فداييان و مجاهدين بود که به تبع آن، جوانان متمايل به اين دو سازمان نيز از يکديگر فاصله گرفتند. انجمن های اسلامی در مدارس و محلات به پيشگاميها بعنوان دشمن بالفعل و يا بالقوه برخورد داشتند و طبيعتا رابطه پيشگاميها با آنان دور بود. رابطه با سازمان جوانان حزب توده ايران همگام با نزديکی نظری سياسی دو سازمان دوستانه تر و نزديکتر شد.حد تاثير گذاری سازمان جوانان حزب توده ايران بر سازمان جوانان پيشگام در سالهای 60 و 61 در چه سطحی بود؟در اين سالها رابطه با سازمان جوانان حزب توده ايران گسترش يافت. در ماههای آخر قبل از يورش سال 61 در جلسات مهم رهبری پيشگام يکی از مسئولين سازمان جوانان حزب توده ايران (معمولا کيومرث زرشناس) بعنوان مهمان دعوت ميشد. مسئولين نشريه نبرد دانش آموز و نشريه سازمان جوانان حزب (زهره قاينی) هر هفته با يکديگر ديدار و گفتگو داشتند.سازمان جوانان پيشگام چند عضو داشت؟در بهمن ماه سال 61 نيروهای وابسته به سازمان جوانان پيشگام حدود 10 هزار نفر بودند.تا چه حد اين سازمان در جلب جوانان غير دانشجو و دانش آموز موفق بود؟اکثريت قريب باتفاق اعضای سازمان جوانان پيشگام دانش آموز و دانشجو بودند ولی بالاخص در سال 61 تعداد اعضا اين سازمان در محلات زحمتکش نشين و در ميان جوانان اين محلات رشدی سريع داشت، بگونه ای که تشکيلات اين مناطق قدرت جلب و سازماندهی نيروهايی را که بسمت اين سازمان ميامدند، نداشتند.کميته مرکزی سازمان جوانان پيشگام چه تدابيری را پس از سال 61 برای ادامه کاری در داخل کشور اتخاذ نمود. آيا تشکيلات اين سازمان به تشکيلات فداييان انتقال يافت و يا بصورت مستقل به فعاليت خود ادامه داد؟پس از سال 62 امکان فعاليت متشکل سازمان جوانان پيشگام ناممکن بود. کميته های مختلف سازمان فداييان در شکل غير متمرکز به فعاليت خود ادامه دادند وکميته های جوانان نيز در رابطه با کميته های محلی بوده و رابطه مستقيم آنان با مرکزيت جوانان پيشگام قطع شد. با دستگيری هايی که در سالهای بعد صورت گرفت، فعاليت متشکل سازمان جوانان پيشگام در داخل کشور نا ممکن گرديد. در خارج از کشور نيز تا دوره ای مسئولين سابق سازمان جوانان پيشگام، مسئوليت پيگيری و موضع گيری در رابطه با مسايل جوانان را عهده دار بودند. پس از مدتی اين ارگان که فاقد ارتباطات و مسئوليت های تشکيلاتی بود به يکی از گروههای کار سازمان فداييان بدل گرديد.